طهطه، تا این لحظه: 15 سال و 17 روز سن داره

( طاهاجون .نفس دل مامان وبابا ) nahalakema

تحمل کن بابایی

چی؟........................................؟ نمی فهمم؟ چی شده ؟ بابایی باز من اومدم شهربازی بازمنو صدا میکنی؟ نه اصلا فکرش را هم نکن من بیام بیرون ؟ نه بابا ابدا به این چیزا فکرنکن که مشکل بتونی منو از اینجا به این زودیا ببری بیرون ! مگه خودت نگفتی اگه پسر خوبی باشم منو میبری پارک ؟ پس تحملت کم شده باباجون ! میخواستی به من قول ندی................ حالا هم باید حوصله کنی وبشینی منو تماشا کنی باشه باباجون؟..............     ...
22 اسفند 1391

خیال..........

  وقتی با چشمانت این چنین می نگری آن وقت است که می فهمم در خیال تازه ای هستی بله طه جان ! هروقت که بخواهی تصمیمی را عملی کنی اول روی هرچیزی زوم میکنی وبعد یکباره از جا برمی خیزی  وشروع میکنی : یا پرتش میکنی یا برمیداری وبا آن بازی میکنی یا جایی که فقط خودت بدانی قایمش میکنی که ما باید ساعتها دنبالش بگردیم یا میرود توی سبد اسباب بازی هایت   ...
22 اسفند 1391

مادر...................

مادر که باشی همیشه دلت دنبال بچه ات هست  حتی اگر با بابا به بهترین جا برای تفریح برود  مادر که باشی یک گوشه دلت دنبال پسرت میگردد  مادر که باشی دلت برای  پسرت که همیشه پیش توست ووابسته ی توست تنگ میشود  امروز یک سال ونیم است که من مادرم    ...
22 اسفند 1391

با پدر در شهربازی پاندا

  چه آسان بود پدر ! دستت درد نکند  چه آسان از من مردی ساختی که بتواند یک ماشین آنهم از نوع واقعی اش را براند  چه زود از من مردی بیست ساله ساختی  مرابردی به شهر آرزوهایت  به روزهایی که هر پدری دلش میخواهد فرزندش را در آن روزهای نه چندان دور ببیند  بابا!دلت آرام شد؟  خودت هم هم پای من آمدی به دور دستها  به روزهای خوبی که من وتو وقتی بزرگتر شدیم  باهم برویم زمین بازی  فوتبال  نه؟نپسندیدی ؟ خوب باشد والیبال آنهم نه؟ خوب برویم پیاده روی ؟سخت است ؟ خوب باشه برویم دوچرخه سواری. قول بده بابا تو آنوقت یک مرد سی وپنج الی چهل &nb...
22 اسفند 1391