طهطه، تا این لحظه: 15 سال و 18 روز سن داره

( طاهاجون .نفس دل مامان وبابا ) nahalakema

فکرمیکنم همه ی بچه ها این کار را دوست دارن؟

خدایا تو را سپاس که فرزندم حرکت میکند راه میرود عقل وهوش سالم دارد اشکالی نداره بزار شلوغ کنه داره بازی میکنه داره همه چی را تجربه میکنه بچه با بازی رشدمیکنه اونجوری نیگام نکن پسرم راحت باش من مادر وظیفمه جمع کنم شما راحت باش طه جون نگران نباش آخه طه جون عادت داری وقتی می خواهی یک کاری انجام بدی که باب میل همه نباشد اول به سراغ آن محدوده رفته وبعد زل میزنی تو چشمای طرف مقابلت وبا کمی لبخند شروع میکنی به شیطنت خاص خودت ...
8 اسفند 1391

شب عروسی عموحسن

  پسرعزیزم شب عروسی عموحسن به تو خیلی خوش گذشت توبقدری رقصیدی که خانم دی جی سروصداش در او مد وبهت اخم کرد که تو بری کناز ولی تو اصلا تحویلش نمی گرفتی وکار خودنو میکردی ...
5 اسفند 1391

تولد بابام

اول اسفند تولد بابای نازنینم مبارک باشه بابایی دوستت دارم باشد روزی برسد که بتوانم خودم روزتولدت را برایت سورپرایز کنم   چاکرتیم باباعلی ...
5 اسفند 1391

پسر یکساله وسه ماهه وبیست ویک روزه ام!!!!!!!!

سلام به پسر یک ساله ام عزیز دل مادر!٩ماه مهمان وجودم بودی به تو وحرکاتت خو گرفته بودم که   مهمان خانه مان شدی   یک لحظه از تو جدا نشدم این حس مادریم بود که هیچوقت از تو چشم   برنداشتم   میدانی پسرم امروز به دور دستها نگاه میکنم به روزهایی که دوران    تحصیلت تمام شده وبرای خودت کسی   شده ای   به روزهایی که ازکودکی جدا شده ای نوجوانی را هم پشت سرگذاشته ای   به روزهای مرد ومردانگی رسیده ای   به روزهایی که باید برای خودت وزندگیت تصمیم بگیری   میدانی چقدر با بال خیال پرواز کردم؟   اما دراین روزهای زندگی تو من و...
14 بهمن 1391

پسر فشن بابا.....

پسرم طه جان طه ی عزیزتر از جانم منو ببخش بابایی این روزها که که من مشغول امتحانات پایان ترم هستم کمتر تورا می بینم ببخش بابارو که تو مجبور شدی بخاطر اینکه من در آرامش وسکوت درس بخونم به همراه مامان  به خونه عزیز جون رفتی با اینکه خودم خیلی دلم برات تنگ میشه ولی چاره ای نداشتم انشاالله برات حبران میکنم آخه وقتی تو بزرگ بشی وببینی که بابایی درس خونده ومفید باشه تو هم افتخار میکنی  وهم انشاالله تو هم پی درس خواهی رفت دوستت دارم بابایی           باباعلی ...
27 دی 1391

رهایی از زندان فیلمی با شرکت آقا طه

وقتی از توی پارکینگ صدای ماشین میشنوی   فوری خودت را به جلوی در میرسانی وبه قول خودمان  دکی  میکنی .پس از آن محکم واستوار مثل یک مرد پای حرفت می ایستی که هرجور شده نرده ها به کنار بروند وتو بتوانی از پله ها بالا بروی ودر آخر وقتی که به حرفت گوش نکنیم خودت برای کنار زدن نرده اقدام میکنی ویا با گریه وصداکردن ددددددددددددد همه را از اینکه تمایل داری به طبقه ی بالا بروی باخبر میکنی ...
27 دی 1391