بستن تبلیغات

تاريخ : يکشنبه 2 تير 1392 | 12:22 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

امروز که قالب وبلاگتو عوض کردم یکباره متوجه شدم که قالب جدید آمارگیر وبلاگ نداره بنابراین این آماررا از دست دادی که جهت اطلاع دوباره برایت مینویسم که یک وقت کسی فکر نکنه این وب تازه باز شده ویا بازدیدکننده نداره نه بابا  وب پسرم اینقدر آمار داشت افراد آنلاین 1نفر         بازدیدهای امروز 6نفر      بازدیدهای دیروز 28نفر    بازدید هفته قبل 78نفر     کل بازدید 3482 نفردوستان وبلاگی اگر پیشنهادی دارید که من بتونم آمارمو برگردونم سر جاش بفرمایید  ودیگه اینکه عزیزانی که میخوان قالبشونو عوض کنند حتما ببینند قالب جدید آمارگیر داره یانه ؟ که مثل من اشتباه نکنند

h





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 27 اسفند 1389 | 17:33 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

محبت خدا,مانند آغوشی است که در آن احساس آرامش می کنی

    محبت خدا مانند دستی است که همیشه تو را راهنمایی و دستگیری می کند

          محبت خدا نیرویی است که تو را به پیش می راند و آن حتی از محبت پدر و مادر به فرزندشان هم بیشتر است

               محبت خدا چنان شادت می کند که حتی از شادی داشتن قشنگترین اسباب بازی های دنیا هم بیشتر است

                 محبت خدا مانند دستی است که کمکتان می کند تا قدم به قدم راه بروید

                        محبت خدا مانند دست نوازشی است که همیشه تو را از رنج و اندوه نجات می دهد

                              محبت خدا مانند نیرویی است که به هنگام خشم تو را به شکیبایی دعوت می کند

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 و امروز من احساس می کنم که محبت خدا شامل حال من و بابات شده..................................................... 

نهالکم تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net   از انجایی وجود تو را در خودم احساس می کنم قبل از رفتن به آزمایش برایت این وبلاگ را باز کردم چون عزیزکم تو اولین نوه خانواده بابا جون هستی و همه چشم انتظار آمدن تو هستند و تا به الان کسی از وجود تو خبر ندارد زیرا می خوام اول برم آزمایش  بعد خبر وجود تو رو برای همه سورپرایز کنیم 5xz3p4x6pbq75b57d09.gif5xz3p4x6pbq75b57d09.gif5xz3p4x6pbq75b57d09.gif5xz3p4x6pbq75b57d09.gif5xz3p4x6pbq75b57d09.gif5xz3p4x6pbq75b57d09.gif5xz3p4x6pbq75b57d09.gif5xz3p4x6pbq75b57d09.gif





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1389 | 23:46 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 زیبایم باخیال خوشم از اول زنگ ..............................................................................................................

آخه عزیز دلم من دارم درس میخونم تا برم دا نشگاه................. وتوراهم داشته باشم آخه تاح سرم من دوست دارم مادر باسوادی باشم وتورو بهتر تو را تربیت کنم.........برای همین سرکلاس هم به تو فکر میکنم...............................فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 اسفند 1389 | 0:09 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 سلام مامان جون امروز بامن حرف میزدی شنیدم وبرای اولین بار با صدای تو آشنا شدم صدایی که من عاشقش هستم ومیخوام یک عمرباهاش زندگی کنم  منم بی تابم برای اینکه بیام وسه نفر بشیم منم تورو دوست دارم بذار یک کم بذرگتر بشم تموم زحمتایی که برام کشیدی جبران میکنم مامان جون مواظب من باش من دوست دارم سالم بدنیا بیام ها.......................................................





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 اسفند 1389 | 0:35 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 نفس مامانی , امروز بعد از نماز صبح از خدا خواستم که جواب بهترین آزمایش زندگیم رو بهم بده , وقتب بابایی سر کار بود رفتم آزمایشگاه , قرار شد عصر برم برای جواب. عصر بابایی نتونست بیاد بریم آزمایشگاه, با اصرار فرشته جون ( راستش ما نفهفمیدیم خالمه یا عممه !!!!) . فقط خدا میدونست چی حس و حالی داشتم , آخه نازنین برای اثبات وجودت لحظه شماری می کردم و می خواستم یکهی از بهترین لحظه های زندگیم رو تجربه کنم !!! جواب آزمایشودادن تو دستم من بودمو فرشته مهربونی که گویا مثل یه مادر کنارم ایستاده بود  !!!! ......خلاصه عزیزم درست بود  , خدا تو رو به این دنیای قشنگ پیش منو بابایی میاره!!! دلبندم وعزیز مامانی همون لحظه که وجودت رو حس کردم به بابا جون  زنگ زدم و بهترین خبر رو بهش دادم , شاید فقط منو فرشته میتونیم اون لحظه رو حس کنیم , چون از شوق این خبر همدیگه رو بغل کرده بودیم !!! 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 27 اسفند 1389 | 1:03 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

با تمامی  و جودم تورا رحساس میکنم وبرای آمدنت لحظه شماری میکنم 

نهال زندگیم :امروز برای مهمونی فردا که به مناسبت اعلام وجود تو نازنین گلم ترتیب داده شده رفتم خرید کردم باباجون هم کلی زحمت کشید برات سنگ تموم گذاشت گفتم که تو اولین نوه خانواده پدری هستی وچون داری برای عمه جونا وعمو جونا لقب میاری به رسم یادبود کادوهایی تهیه کردیم که از این روز به یادگار داشته باشند وایییییییییییییی چه شوروحالی داره وقتی همه با خبر بشن که خدای مهربون چه نعمت بزرگی داره به ما عطا میکنه آخه قربونت بشه مادر تو عزیزی میدونی چی میگم بعداز ناهار بابرنامه ریزی قشنکی که کردیم یک کیک قشنگ باباجون خریده ومقداری کادو برای مامان بزرگا وبابابزرگ جون دلم میخواه فردا زودتر بیاد واحساسات همه رو ببینم 

تومیایی وبه روزها ولحظه های زندگی مان شادی بیشتری می بخشی تو مثل بارانی زلال وآرام   بارانی که به ما جان دوباره می بخشی  تو نفس مادری وبتعث آرامش پدر  

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 27 اسفند 1389 | 16:48 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 عزیزم امروز به عشق اینکه میخواهیم وجود نازنین تو رو به همه بخصوص بابابزرگ ومامان بزرگا اعلام کنیم صبح زود بیدار شدیم کارارو ردیف کردیم کادوهارو در سبدی چیدیم فعلا مخفی کردیم تا براشون بعداز ناهار سورپرایز کنیم آخه نفسم تو داری برای همه لقب میاری با قدم مبارکت دایی ها وعموها وعمه ها لقب میگیرن به نظر تو مهم تیست خیلی مهمه عزیزکم واییییییییییییییییییی خدای من چی میشه وقتیی بابابزرگ که آرزوش دیدن روی ماه تویه  بشنوه چکار میکنه  فکراونوقتشم کردم فیلمبرداری میکنم تا وقتی بزرگ شدی وببینی که باباومامانت چقدر برات ارزش قائل شدند الآن مهمونا اومدن ومن ومامان اعظم مواظبیم که مامان کار نکنه سنگین برنداره تا یک ساعت بعداز غذا    برات دعا میکنم که خدا تورو سالم وپاک وبی آلایش به این دنیا بیاره وبه ماهم سلامتی ودقت نظر بده تا برای آینده سالم وبدور از هرگونه غم وناراحتی تو برنامه ریزی خوب ومثبتی داشته باشیم آمین تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 27 اسفند 1389 | 17:17 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

وای مامان جون نمیدونی بابا چکار کرد از شوق اشک مامانی دراومد تا باباعلی اعلام کرد ما بزودی 3نفر میشیم فوری مامان باباجون اومدومنوتوبغلش گرفت وبوسید خودمم اشکم در اومد لحظه تماشایی وجالبی بود بابابزرگ از خوشحالی فقط کمی جابحا شد میخواست خوشحالیشو نشون بده ولی حیایی که اقتضای سن شونه باعث شد که بخندن وباشادیشون به من تبریک بگن عموها ودایی جونا هورا کشیدندو کف زدند  مامان جون جای خودت خیلی خالی بود عمه ها هم که نگو دیگه وعمو رضاهم نبود که هورا بکشه واز تون تیکه های بامزه بگه وهمه رو بخندونه خلاصه روز خوبی داشتیم مامان منم که از خوشحالی که اشکش در اومد جای خالی بابای منو که 2سال پیش فوت کردندوخالی میدید وهم از خوشحالی  بعد باباعلی یک سورپرایز دیگه هم داشت یک کیک خریدهبود  که روش نوشته بود مامان اعظم تولدت مبارک  قربون تو دلبندم بشم که به نوعی داشتی اظهار وجود میکردی سراپا شوق وشور بودم که باباجون به من سکه داد ویک چک پول 50 تومانی  خدایا شکرت که تن همه مون سالمه سایه بزرگترها روی سرمونه  انشاالله عاقبت بخیر بشن همه  خیلی خوش گذشت حالا که دیگا همه فهمیدن نمیذارن من کار کنم عزیزم دیگه من مامان شدم مامان تو هستم ازاین به بعد یک مونس دائمی دارم فقط میگم من وبابایی خیلی دوستت داریمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 فروردين 1390 | 22:51 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 تزیین سفره هفت سین سری سه - آکاایرانچکار کنم مادرجان حیفم اومد وبلاگ بچه ام بدون سفره هفت سین باشه انشاالله سال دیگه باهم کنار سفره عکس میگیریم اگر خدا بخواهد





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 فروردين 1390 | 23:36 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

  نهالک جون      همیشه گلهارادوست داشته باش به آنها آب بده مراقبشان باش  روح انسان مثل گل لطیفه مواظب لطافت روحت باش ازکسی  رنحیده نشو  هروقت کمی آزرده خاطر شدی فوری برو به یک گل زیبا نگاه کن  رنح باغبان را به خاطربیاور آنوقت میبینی که رنح تو هیچ نبوده اینهارامینویسم که در آینده برایت درسی باشدتصاویرشباهنگ Shabahang





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 11 فروردين 1390 | 17:18 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

سلام  عمو جون نهال زندگی ما از روزی که شنیدم که قراره به جمع ما بپیوندی دارم روز شماری می کنم که تو بیایی.

امروز اومدم خونتون شکوفه های خونتون دراومده ، بابات به عشق اومدنت تو باغچه ی خونتون سبزی کاشته، بابایی یه شورو حالی داره. 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 فروردين 1390 | 1:06 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 تصاویرشباهنگ Shabahangسلام  عزیزم نازگلم حیفم اومد که سال خرگوشو به یگانه فرزندم که توی راهه تبریک نگم آخه عزیزم توهم دیگه حالا کم کم داری جون میگیری ورشد میکنی خواه ناخواه ازم توقع داری دلبندم 

سال نو مبارک





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 فروردين 1390 | 0:35 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 تصاویرشباهنگ Shabahang- Funny Animations: 1عزیز دل مامان وبابا این اسب رو بابای بابایی برات از نزدیکای نیشابور خریدن وآوردن تا سال دیگه تو بتونی باهاش بری سیزده بدر شوخی کردم نازنینم رسمه که یک جیزی الکی میگن واسمشو میزارن دروغ سیزده تو بزرگ شدی دروغ نگی عسلم.......................





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 فروردين 1390 | 0:59 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 وای مامان جون چرا اینطوری شدی عزیزم شیطون بازی از خودت در میاری من میخوام بچه ای سربزیر سنگین متین سربراه باعقل وشعور مودب آرام تربیت کنم تاهمه منو وباباتو تحسین کنند عزیزم کمی آرامتر     

هنوز فرصت داری برا بازی وسرگرم کردن ما    من که دارم شمارش معکوس میکنم وایییییییییییییییییییی کو تا اول آذر 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 فروردين 1390 | 23:54 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 عزیزم امروز حال من که خوب نیست بماندکه مامانت هم از امروز حال تهوع هایش شروع شده منم کم کم ایگه باید کارهای شرکت رو کم کنم و به امور منزل بخصوص شستن ظروف کمک کنم , امرو زبا این حال خراب و تب شدید 3 مرتبه ماشین لباسشویی رو روشن کردم و کف آشپزخانه را شستم , عیبی نداره بابایی اینا همه از عشق به مامانی و لحظه شماری برای اومدن گل روی ماه توست. این دست هم به افتخار بابای خوب تو , میدونی چیه عزیز بابا , کاش بجای 9 ماه خدا بجه ها رو 1 ماهه بدنیا میاورد !!!! چون زحمت بابا ها کم میشد !!!! ( کاملا" جدی گفتم عزیزم ) به امید روزی که بیای و با هم شیطونک بازی کنیم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 فروردين 1390 | 19:35 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 سلام  گلبونت بسه مادر کزایی سکالا میکنی میدونم تازه داری رشد میکنی پریروز رفتم تا برای اولین بار با خانم دکتر کبریایی آشنا بشم اخه نفسم  قراره بالطف خدا وبا همت دستای مهربون ایشان توبیای تو بغل من وبابایی همه چی عالی بود تو الآن 50روزته تا الآن مامانی رو زیاد اذیت نکردی حالم نفریبا مساعده فقط خیلی دلم میخواد بخوابم

این حس که من وبابا داریم  خیلی زیباست داریم فعلا برای سالم بودنت دعا میکنیم وبعد رواسمت فکر میکنیم 

دعا میکنم فرزندی مومن وباخدا واهل تقوا وایمان ومحب علی ع باشی تصاویر زیبا از بچه هاکی بشه توبیای ودستاتو اینطوری کنی یعنی مامانی منو بغل کن ومنم بادل وجون درآغوشت میگیرم جیگر مامانوبابا





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 فروردين 1390 | 21:37 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 امروز باباعلی تعطیل بود ماتاساعت 10خوابیدیم باباکه خسته بود منم که از وقتی تورودارم خوابم زیاد شده امروز باز رفتیم سراغ باغچه ای که باباسبزی کاشته کلهای زنبق هم برات خودنمایی میکردن یاسهای خوشه ای بنفش رنگ راهم بو کردم انگاری تو هم میفهمیدی گلای رز هم دراومدن نمیدونی چه منظره ی قشنگی بود خلاصه روی تختی که توی حیاط گذاشتیم نشستیم وبا فرشته جون چای خوردیم وباشکوفه ها عکس گرفتیم که بعدا بهت نشون بدیم خلاصه روز باصفاوخوبی داشتیم عزیزدل مادر





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 فروردين 1390 | 11:11 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی
سلام عزیز دل بابا. دلم برای خیلی تنگ شده !!! فکر می کنم پیش من و مامانی اومدی و هر شب که میرم خونه احساس می کنم الان میای درب رو برام باز میکنی!!! نگو دیوونه شده بابا!! دیشب خونه عزیزت بودیم .وقتی مهدی و جواد و مهشید رو میدیدم که با هم بازی میکنند خیلی دوست داشتم تو هم باشی و با اونا بازی کنی عزیزم.



[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 ارديبهشت 1390 | 21:18 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام فرزندم.نازنینم امروز انس والفت دیگه ای باتو دارم چون امروز رفتم سونوگرافی وبرای اولین بار صدای 

 

قلبتو شنیدم انشاالله وقتی مادر شدی احساس منو درک میکنی یک موجود زنده رو در درون خودت وهمدم 

 

خودت داشته باشی میفهمی چی میگمwww-Allpic-ir-2648[1].jpg

 

قربونت بشم که دکتر نوید سلامتی تورو که داد دلم قنج میرفت خدایاشکرت که نی نی ما سالمه

 

جنسیتتو هنوز خوب نمیدونم نیت کردم هرچه باشی فقط در رکاب آقا امام زمان باشی 

 

هنوز باباعلی نیومده که ازتو براش بگم     بگم که بیشتراز قبل احساس پدری داشته باشه 

 

بخصوص مامان بزرگا وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

مامان جون دکتراسفندیاری که سونو میکرد بطورتقریب تاریخ ورود حضرت عالی رو برام گفته ولی بیا

 

نافلایی کنیم وفعلا به هیچ کس نگیم باشه مامانی؟ همیشه اولین بچه ازبقیه بچه ها به پدرومادر

 

نزدیکترندوباید راز نگهدارشونم باشن فعلاتاریخ تشریف فرمایی شما آقاپسر یادخترخانم بماند برای بعد





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 ارديبهشت 1390 | 16:51 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

دیروز روز جهانی کارگربودکه برهمه کارگران عزیزوزحمتکش مبارک باشه خداقوت باباهای زحمتکش دنیا

 

امروزم روزبزرگداشت مقام معلمه که به همه معلمان گرامی تبریک عرض میکنم کی بشه مامان جون زودتر بیای بزرگ بشی.......خانم بشی .........مدرسه بری  ...............باسواد بشی ........................بادست خودت نامه بنویسی ئاز زحمتای معلمت قدردانی کنی ...........میشه ؟آره که میشه عمرماآدما زود میگذره تاچشم بهم بزتیم شدیم مادر زن پدرزن مادرشوهر پدرشوهر وایییییییییییییییییییییییییی چه حالی داااااااااااااااره مامان حونننننننننننننننننن





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 17 ارديبهشت 1390 | 20:01 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

x1dryaaauvts52tyr1l.jpgازمن میپرسند چرااسم وبلاگت را نهال گذاشتیم آخه نفس باباومامان, تومانندغنچه ای هستی که قرار است نهال

باصفاییشوی تا برای زندگیمان شادابی ونشاط بیشتری بیاوری آخه این اسمو من وباباعلی روش خیلی فکر کردیم تو

تک نهال زندگی من وباباهستی وقراراست باآمدنت رنگ زندگی به لطف خدا پررنگتر شود خدامیدونه که برای امدنت چه نقشه هایی داریم 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 17 ارديبهشت 1390 | 1:01 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

عزیز دل ما

امروز به این مساله خیلی فکر کردم که بابدنیا آوردن تو چه مسئولیت سنگین اما شیرینی را من وباباعلی داریم به عهده میگیریم وقتی اسمم از یک خانم خانه دار قراره به یک مادر تبدیل بشه چه با عظمت باید از این

 

مسئولیت عظیم صحبت کرد امروز دوست باباعلی که باید عمو فرهاد 

 

صداشون کنی اینجا بودند وبسلامتی تادوماه دیگه پسرگلشون بدنیا میاد واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مامانی چه حس قشنگیه مادر شدن 

 

انشاالله بتونم لیاقت کلمه مادر را جهت تربیت صحیح تو داشته باشم 

 

وباباهم که احساس پدری نیز داره بخوبی بتونه برای آینده تو تلاش کنه

 

ازخدامیخوام مارو یاری کنه که برای تو پدرومادر خوبی باشیم تو هم قول بده قدر زحمتای باباعلی این همسر عزیز وبهتر ازجانموبدونی





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 ارديبهشت 1390 | 19:31 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

بچهl

در دوران بارداری، مصرف مواد غذایی سالم، مواد مغذی مناسب را برای رشد جنین تامین می کند. به گزارش «Webmd» با شروع دوره سه ماهه اول بارداری، مادر به روزی ۳۰۰ کالری انرژی اضافه نیاز دارد. در این مطلب به چند ماده غذایی مفید اشاره خواهیم کرد که هم برای مادر و هم برای جنین مفید است.
۱) حبوب، نخود، عدس، لوبیا، دانه سویا سرشار از فیبر، پروتئین، آهن، فولات، کلسیم و روی است.
۲) گوشت قرمز؛ گوشت گاو کم چرب سرشار از پروتئین، ویتامین B۶، B۱۲ ، نیاسین، روی، آهن با قابلیت جذب بالاست. گوشت گاو دارای ماده ای به نام «Choline» است که برای رشد مغز ضروری است.
۳) میوه های توتی: این نوع میوه ها سرشار از کربوهیدرات، ویتامین C، پتاسیم، فولات و فیبر است. ماده مغذی طبیعی در این میوه، مانع از آسیب سلول ها می شود.
۴) کلم بروکلی: دارای فولات، فیبر، کلسیم، لوتین، Carotenoids Zaxanthin است.
این گیاه ویتامین A را نیز تامین می کند.
۵) پنیر پاستوریزه شده: پنیر کلسیم، منیزیم، ویتامین B۱۲ و پروتئین مورد نیاز بدن را برای مادر و جنین تامین می کند.
۶ )تخم مرغ: اسیدآمینه هایی را که مادر و جنین برای رشد نیاز دارند، به بدن می رساند.
۷) شیر: منبع خوب کلسیم، فسفر و ویتامین D است که استخوان را تقویت می کند. شیر سرشار از پروتئین و ویتامین A و B است.
۸ ) آب پرتقال غنی شده: میزان ویتامین C وD در این میوه با شیر یکسان است.
علاوه بر آن آب پرتقال سرشار از پتاسیم و فولاد نیز می باشد.
۹) ماهی آزاد: پروتئین، ویتامین های B و چربی های امگا۳ در آن برای رشد مغز جنین لازم است.
۱۰) غلات سبوس دار: غلات سبوس دار با اسیدفولیک و ویتامین B، آهن و روی غنی شده است. غلات سبوس دار نسبت به غلات بدون سبوس مانند نان سفید، برنج سفید و آرد سفید دارای ماده مغذی و فیبر بیشتری است.
۱۱) ماست کم چرب: این نوع لبنیات غنی از پروتئین، کلسیم، ویتامین های B و روی است. ماست ساده نسبت به شیر کلسیم بیشتری دارد. 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 ارديبهشت 1390 | 14:43 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام عمه جان ,‌ چه خبرا؟  خوبی عزیزم ؟ امشب مامانی و بابایی به همراه عمه زهرا و عمو حسن و دایی

محمد و زن عمو زهرا اومدن خونه ما.

کی باشه عزیز دل ما توهم باشی همه دور هم جمع بشیم باهمه ی بزرگترا 

خدا سایه شونو ازسرهمه مون کم نکنه وعمربا عرت داشته باشن عمو جونا وعمه جوناودایی جوناخیلی شوق وذوق

دارن وبرای اومدنت  ماه شماری هفته شماری وروز شمای میکنند 

خدایا این جمع همیشه صمیمی را مصمم وسلامت بداز

 

سلام عزیزم خیلی خوش آمدی تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 ارديبهشت 1390 | 15:26 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

نهالکم

من وباباعلی فردا جمعه 30 اردیبهشت آزمون پیام نور داریم خیلی دلمون میخواد که هردوتایی مون قبول 

 

بشیم آخه هردوتایی درس خوندنو خیلی دوست داریم چون میدونیم که برای آینده تو مفیدتر خواهد بود 

دعا کن که خداوند آنطوری که هنر هنری artistic art artist arts artists هنرمند نقاشی کارتون انیم 
انیمه anime مانگا manga نقاشی کودک کودکان کودکانه بچه گانه طفل اطفال نی 
نیکودکی نشسته در حال خواندن دعا و نیایش نیمرخ دوزانو 

خیروصلاح ما هست برامون رقم بزنه میدونم که خداهم کمکمون میکنه





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 3 خرداد 1390 | 0:26 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

کودکی که آماده تولد بود ...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما

من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان

فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد

 بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری

ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او

را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را

 نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن 

است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت

 کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و

به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی

از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه

در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که

بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون

 به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات

 اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز               





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 27 مرداد 1390 | 1:59 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی




[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 24 مرداد 1390 | 3:29 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

بالاخره پس از ٦ماه ما فهمیدیم که نی نی مون یک آقا

پسره  انشاالله قدمش خیر باشه وبسلامتی زیر سایه آقا

ومولایمان امام زمان بزرگ بشه وماوهمه ی مامان بزرگا

وعموجونا ودایی جونا وعمه خانوما دامادیشو ببینند

الهی بچه اهل وصالحی بشی مادر.............

الهی محب اهل بیت بشی

 الهی در آینده ضمن اینکه مومن وبا خدا بشی

برای مملکت هم فرد مفیدی بشی وبرات دعا می کنم

عاقبت بخیر بشی





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 19 مرداد 1390 | 23:19 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام مامانی ببخش منو که چند وقتیه که نیومدم

سراغت وبرات چیزی ننوشتم نگی مامانم بی خیاله

نه عزیزم  تو دیگه ماشاالله بزرگتر شدی وشیطنتهات

شروع شده ومامان کم کم داره سنگین تر میشه

امروز رفتم دکتر وفردا سونو دارم تا جنسیت شما

که یا آقا هستین یا خانم مشخص میشه

از حالا خوشحالم  تا فردا زودتر بیاد مامانی...........

الهی سالم وسلامت باشی هرچی باشی برای

اومدنت همه دارن لحظه شماری می کنن نفسم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 1 مرداد 1390 | 14:18 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

قربون اون تکونای تو بشم که معلوم میشه در آینده کاراته باز میشی

امروز دیگه خیلی می پری از این ور به اون ور انقدر پرتلاش شدی که دیگه از روی لباسم دیده میشدی و





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 21 تير 1390 | 22:09 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

رمامان جون وباباجون این من و  پسر عمو فرهادیم که با فاصله 4  الی5 ماه بدنیا میایم وقول میدیم که مثل باباهامون که باهم خیلی دوست وصمیمی هستند ما هم  همدیگه مونو دوست داشته باشیم هورا...........................





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 تير 1390 | 21:23 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

همه دارن ماه شماری میکنند که برای آمدنت مقدماتی رو فراهم کنند وسایل وکمد ودیکر چیزها واز همه 

مهمتر خودم که دارم در هوای گرم تابستون کم میارم 

عیبی نداره مامانی جون مزه مادر شدن به همین چیزاست دیگه.........................

هنوز بعدازاین بیدار خوابی.وگگریه های شبانه و.

......همه وهمه رو بجون میخرم مادر تا تو بیایی ر





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | 15:15 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

بیا نازنینم که دلم برایت بسی تنگ ودر تب وتابست

 

 

و...........قلبم را برای جای دادن تو عزیز دلبندم آماده میکنم 

 

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩وبرای آمدنت خانه ای از جنس حریر وگل میسازم تا با تو وباباعلی زندگی را با شادمانی سپری کنیم 

 

 

 

 و...........

تو را در صندوقجه ای از گل جای خواهم داد ورختخوابت را پراز گل های نسترن واقاقیا خواهم کرد....۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 

 http://s10.rimg.info/69459d251e7389b6e24fe169c3dfa3f5.gif

 

 http://s10.rimg.info/d85606dcf4c96ee8fb250adbcab50ad6.gif

 

 

هنوز نیامده گریه هاتو به من نشون میدی ؟ 

برای اونایم چاره دارم 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 17 تير 1390 | 10:07 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

a





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 تير 1390 | 13:43 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 خرداد 1390 | 19:42 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

این دسته گل رو تقدیم میکنم به بابای نازنینم 

 

امیدوارم سال آینده در کنار هم روز پدر را به بهترین وجه جشن بگیریم 

 

دوستت دارم بابای خوبم روز پدر را پیشاپیش تبریک  میگم باباجونییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 19 خرداد 1390 | 16:07 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام عزیز دل بابا ومامان

باری خدمت فرزند نازنین گرامی خودم عرض کنم که با احازه شما چند روزی رفته بودیم یک دوری بزنیم

 

هوایی بخوریم یواش یواش رفتیم شمال بعد کم کم سراز آستارا در آوردیم وبعد هم رفتیم سرعین 

 

ومن برای سلامت شما که هنوز حنسیتتو نمدونم از رفتن تو آب خودداری کردم البته همه رو تو مشهد نگران

 

کرده بودم ومرتب سفارش تورو به من داشتند که مواظب نی نی مون باش 

 

خدارا شکر که به سلامتی رفتیم واومدیم انشاالله سال دیگه با تو باشیم وایییییییییییییییییییییییییییییی





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 شهريور 1390 | 16:47 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

پسرم این روزها که تو داری بزرگتر میشوی ودر ماه

 هفت با مادر همراه میشوی خیلی آرامتر شدم

وصبورانه روزهای سنگینی را میگذرانم

من این روزها حسابی دلم برای آمدنت تنگ شده

 دلم میخواهد هرچه زودتر تورادرآغوش بگیرم

درون لحظه لحظه ی زندگیم تورا کم دارم وسخت

منتظرت هستم آخه عزیزم این احساس مادرانه ی

من است که برای آمدنت ثانیه شماری میکنم

گرچه میدانم با خودت نور وصفا می آوری ومن

مادری خواهم بود که برایت از جان مایه خواهم

گذاشت وعلی پدرت این مرد زندگیم وبهتر از جانم

هم نیز!

ما هردو خوشحالیم از اینکه تا سه ماه دیگر حتما

تورا درکنارمان خواهیم داشت

خودت چه ؟آیا توهم خوشحالی ؟

من در فیلم رشد جنین دیده ام که تو در آن دنیای

خودت می خندی چشمهای زیبایت را باز وبسته

 میکنی وگاهی به خنده ها وشادیهای من هم

 عکس العمل نشان میدهی

تو حتما شبیه بهترین فرشته های روی زمین

 خواهی شد اصلا تو مردخدا خواهی شد

میدانم !

قسمت بزرگی از زندگیم با خیال تو میگذرد

باحرف زدن با تو با تو شاد بودن باتو نماز خواندن

وباتو ذکرگفتن وباتوقرآن خواندن به امید اینکه تو

در آینده پسر با معرفت نسبت به قرآن  باشی

انشاالله

این را بدان که من وتو هم تا ابد مادر وپسر

خواهیم ماند وبا پدرت هم نیز همین طور

پس از حالا به  تو می آموزم که همانطور که بابا

برای پدرش احترام خاصی قائل است تو نیز باید

راه پدر را پیشه کنی انشاالله ...............





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 شهريور 1390 | 1:38 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

  صبح که ازخواب بیدار میشم :

برات قرآن میخونم ودعات میکنم این روزا

همش تو این فکرم که تو شبیه کی هستی ؟

شکل بابایی چشم درشت سبزه اما دلی چون آینه

شکل عموها اونایم سبزه اما بانمک

 شکل عمه جونا خوشگل وناز وخواستنی

 شکل دایی جونا  اونایم با دلی دریایی

 شکل مامان من صورت سفیداماپوستی

آفتاب خورده

شکل بابای بابایی  مومن وباخدا   یا شکل ماما

بابایی واییییییییییییییییییییییییییی چقدر فکر کنم بیا

 دیگه عزیزدل من،هرچی که باشی سالم باشی





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 24 شهريور 1390 | 2:30 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

امروز جونم برای شما گل پسرمون بگم که با

باباجون واکسن زدیم وکمی پیاده روی کردیم

واومدیم خونه جون من دیگه مثل قبل نمی تونم

 راحت تر راه برم این روزا باید بیشتر حواسمو بدم

به رساندن ویتامینهایی به تو  تا برای رشد

 سلولهای عصبیت دقت بیشتری کرده باشم

 البته همه چی دست خداست ما بنده ها

 چکاره ایم!!!!!!!!!!!!

پروتئین اسید فولیک  آهن  کلسیم  شیر وغیره.....





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 مهر 1390 | 23:55 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

اینم عکس شاپسرما................................ب





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 مهر 1390 | 1:08 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

عآرام بخواب کودکم که فرشتگان خدا با بالهای زیبایشان بالای سر تو میچرخند وتو را نوازش میکنند تا تو به دور از هرگونه گزندی بخواب آرامی فرو روی هنوز خیلی زود است که از این دنیا ذره ای آسیب به تو برسد تو فرشته زندگی ماهستی آرام بخواب که من نیز در اولین دیدار با تو دقیقادر اولین ساعاتی که تو را به اتاق ونزد مادر آورده اند عاشق روی ماهت شدم واین همان حس زیبای پدری ومادری ست که با حضور تو در وجود ما هر لحظه پررنگتر میشود واینجاست که باید بر دستان پدران ومادرانمان بوسه بزنیم وزحمات آنان را پاس بداریم وبدانیم که آنان برای ما چه کرده اند این حس مارا زمانی که خودت پدر شوی خواهی فهمید  





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 مهر 1390 | 23:46 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

پسر مادر قبلا به تو گفته بودم که تو با آمدنت صفا بخش خانه مان

خواهی شد

به تو گفته بودم که من وتو تا ابد پسرومادر خواهیم ماند

وگفته بودم که من وبابایی چقدر لحظه شماری میکنیم ......

واکنون می دانم که تو به زودی زود به ما ملحق خواهی شد تو بگو 

تو بگو که الآن چه حالی داری 

تو بگو چه میکنی تو در سرزمین تاریک وبی نوری هستی یا غرق در 

شادی وشعفی؟

نمیدانم ...خیلی سعی کرده ام باب طبع تو باشم بابت هرتکان خوردنت خدا را شکر کرده ام 

پسرم صدای من را تشخیص میدهی؟ 

با صدایم آرامش داری ؟بعدها این صدا برایت لالایی خواهد خواند 

وقتی برایت قرآن می خوانم آرام ودر کمال ساکن بودن قرار میگیری

میدانم می فهمی وعکس العمل تو همان آرام تکان خوردن توست

که من بسیار دوست دارم وامیدوارم پسر صبور وسر به زیری بشوی

چند روزی است که غرق در شادی خاصی هستم واحساس میکنم

که زندگی ام ریشه دار تر میشود هر بار که به تو می اندیشم سراسر

وجودم غرق مستی مادرانه ونشئگی این عنوانی میشودکه خداوند

بهشت را زیر پایش قرار داده وای چه مسئولیت عظیمی

 

گاهی این انتظاری که مدت 35 روز دیگرش بیشتر نمانده خسته ام

میکند ولی مانند عاشقی که مشتاق دیدار معشوقش میباشد صبورانه

به انتظارت می نشینم .آخه این روزا که کم کم داریم وسایل ورودت را

آماده می کنیم بیشتر شوق آمدنت را در دل دارم همه چی آماده ی

حضورگرم توست که بیایی این روزها کمتر از منزل بیرون میروم  بنده

ی خدا همسری هم که سعی خودش را میکند که گاهی مرا به پیاده

روی ببرد ولی پسرم سنگین شدم ومثل ماه های اول نیستم

.امیدوارم که به تو سخت نگذرد

 

 



 

این نی نی های ناز نازی منتظر پسمل گل گلابی ما هستند تا با هم

بازی کنند یک کم دیگه صبر کنین بچه نی نی همبازی شما از پیش

خدا میاد دیگه......................................



 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 مهر 1390 | 23:37 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام به عزیز دلم , چطوری پسر بابا ؟ دارم سعی میکنم شبها زودتر  بیام خونه تا هر وقت بدنیا اومدی بیشتر پیشت باشم. خیلی دوست دارم اسمت رو کوروش بزارم, اما نمی دونم بقیه چه نظری برات دارن ؟؟ 

در ضمن امروز با مامانی رفته بودین دکتر!!!!





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 19 مهر 1390 | 16:37 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام عزیزدلم .............خبرای خوش دارم برات ...همبازی ناز اومده برات .کفشاتو پات کن ......چشاتو باز کن  .......یه نی نی ناز اومده برات آره پسرم درست حدس زدی ..زندایی جون یه پسر گل آورده .دل همه رو برده حالا همگی از عمو ودایی چشم انتظار تواند .توهم مامان جون یه کمی نازکن براشون ...چونکه تو اولین نوه پسری .........داری میای با اطوار وادا .............. آهای باباجونی .مامان جونی آماده اید؟خوب برای گل پسرم بگم یا نگم آخه مامان جون خودت فهمیدی دکترم چی گفت؟ گفت همین روزا تا آخر برج شایدم بری وسطای برج تو ماه آبان کفش وکلاه کنی بیای دست وپاتو جمع کنی بیای دوهفته ی دیگه تاریخ اومدنتو میگه آهای................... عمه جونا دایی جونا عموجونا  به هوش باشین به گوش باشین شازده مون داره خودشو جمع وجور میکنه ..........اگه گفتین اسمش  چیه ؟دوستان وبلاگی برای اسم یه شازده پسر ما نظر بدین اسمای خوب پیشنهاد بدین

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 مهر 1390 | 23:15 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

شمع و چراغا رو روشن کنید            همه ی شهر و خبرکنید   نی نی عجول ما       اومده به دنیا      ای بابا ای پسر   :    چرا اومدی بی خبر ؟؟؟     نذاشتی کفش و کلا کنیم ؟     مامان بزرگا رو خبر کنیم؟؟؟؟        هنوز کاراتاقت تموم نیست !! از کالسکه و کریر خبری نیست !!! عیبی نداره بابا جونم قربون اون قدمت برم !!!!  مامانو  تو حیرت گذاشتی  !!!!

امروز پسرم تاج سرم , قند عسلم در هفته اول ماه نه قدم رنجه فرمودین و با یک ورود غیر منتظره همه رو شوکه کردی !!!!!! اره بابا جون   این جوری خوب همه رومتوجه خودت کردی , خوشم اومد بابایی , کارت جالب بود حرف نداشت .امروز 21 مهر ماه سال نود . دیشب تازه داشتیم برای اومدنت و بقیه کارا حرفمی زدیم و نقشه می کشیدیم که نصف شبی مامان منو بیدار کرد و فهمیدم که شما با یک تکون حسابی خبرایی دادی !!!! بلا فاصله با عمه فاطمه رفتیم بیمارستان سینا . بالاخره ساعت  9:49 صبح با عمل سزارین خانم دکتر نسرین بهلول با وزن 2/760 گرمی و قد 49 سانتی قدمتو رو چشم همه گذاشتی . از حالا باید بگم ما یک خانواده هستیم.خانواده ای با یک مادر خوب و یک پدر خیلی خوبتر و یک بچه عسل مثل خودت . 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 مهر 1390 | 0:06 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

چه شب زیبایی !خدایا خیلی به ما لطف کردی وبهترین شب زندگی را با پسرمان به ما هدیه کردی پسری آرام ودرکمال صبوری شب را در کنارمان بودی وبه زندگی مان معنای زیباتری دادی 

آره پسر بابا دیشب ملائک تا صبح مواظبت خاصی از تو داشتند تا تو با این دنیا خوی بگیری وعادت کنی ومن ومامان ومامان بزرگ که دیشب مارا همراهی کردند با تو انس گرفته ولحظه به لحظه با یک تکان خوردن تو مرتقبت بودیم درحالیکه خداوند تیز به شما نوزادان توجه بیشتری از بندگانش دارد 

خدایا تورا صدشکروصدسپاس که به ما فرزندی سالم هدیه کردی 

خدایا به ما کمک کن که در تربیت او موفق باشیم 

آره پسرگلم باباحسین (بابای خودم )که الهی 120 ساله بشن  امشب میرسند ومیخوان اولین نوه پسری را ببینند چه لحظه شیرینیست ملاقات پدربزرگ ونوه !

فعلا این دسته گل به روی ماه پسرم تقدیم یمکنم تابعد......................................باباعلی





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 مهر 1390 | 23:37 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

خدایا توراسپاسگزاریم که به ما فرزندی نیکو عنایت فرمودی

بارالها صد شکر وصد سپاس که فرزندمان سالم وبا سلامتی کامل پا به این دنیا گذاشت .

خداوندا به او نظر خاص داشته باشواورا از بندگان صالح خودت قرار بده

پسرم!

امروز پدر من که بعدا اورا باباحسین می خوانیش به همراه مادر وعموهای تو ودایی جونا به دیدن تو آمدند که البته بابا م گوش تو را با صوت دلنواز اذان آشنا کردند

وپس از آن به رسم ادب وشرط احترام از  باباجون حسین خواستیم که

برای نام تو اسمی را انتخاب کنند آخه پسرم ما برای پدر ومادرمان

احترام خاصی قائل هستیم وپدرم  گفتند هرچه خودتان میدانید فقط

اسمی که بقول معروف عامه پسند وخداپیغمبری باشد همگی وارد

شور شدند سکوت خاصی همه جارا فراگرفته بود

مامانت قبلا اسم طه را انتخاب کرده بود ومن اسم ایرانی مانند کورش

وآرش وسهیل و..................خلاصه با احترام به زحمت 9ماهه ی مادر 

همه به توافق رسیدیم ونام زیبای طه را برای گل پسرم انتخاب کردیم

وطنین صلوات خانه مان را دل انگیز کرد طه نام پیامبر گرامی اسلام

ونام بیستمین سوره ی قرآن میباشد نامت مبارکت باشد باشه وپیرو

رسول گرامی اسلام باشی





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 مهر 1390 | 0:07 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

آقا طه

اسم قشنگ طه برتو مبارک

برایت دعا میکنم که خداوند به تو لیاقت

بدهد حافظ قرآن بشوی

 

باباعلی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد




[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 مهر 1390 | 0:08 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 سوره طه بیستمین سوره ی قرآن ومشتمل بر 138 آیه میباشد که:

دعای حضرت موسی

آیات ٢۵ تا ٣۵ : قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی / وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی / وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی / یَفْقَهُوا قَوْلِی / وَاجْعَل لِّی وَزِیرًا مِّنْ أَهْلِی / هَارُونَ أَخِی/ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی / وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی / کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیرًا/ وَنَذْکُرَکَ کَثِیرًا/ إِنَّکَ کُنتَ بِنَا بَصِیرًا

گفت پروردگارا سینه‏ام را گشاده گردان / و کارم را براى من آسان ساز / و از زبانم گره بگشاى / [تا] سخنم را بفهمند / و براى من دستیارى از کسانم قرار ده / هارون برادرم را / پشتم را به او استوار کن / و او را شریک کارم گردان / تا تو را فراوان تسبیح گوییم / و بسیار به یاد تو باشیم / زیرا تو همواره به [حال] ما بینایى

شفاعت در روز قیامت

آیه ١٠٩ : یَوْمَئِذٍ لَّا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِیَ لَهُ قَوْلًا

در آن روز شفاعت [به کسى] سود نبخشد مگر کسى را که [خداى] رحمان اجازه دهد و سخنش او را پسند آید

هبوط انسان بر روی زمین

آیه ١٢٣ : قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِیعًا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنِّی هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلَا یَضِلُّ وَلَا یَشْقَى

فرمود همگى از آن [مقام] فرود آیید در حالى که بعضى از شما دشمن بعضى دیگر است پس اگر براى شما از جانب من رهنمودى رسد هر کس از هدایتم پیروى کند نه گمراه مى‏شود و نه تیره‏بخت

زمان نیایش (نماز)

آیه 130 : فَاصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا وَمِنْ آنَاء اللَّیْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرَافَ النَّهَارِ لَعَلَّکَ تَرْضَى

پس بر آنچه مى‏گویند شکیبا باش و پیش از بر آمدن آفتاب و قبل از فرو شدن آن با ستایش پروردگارت [او را] تسبیح گوى و برخى از ساعات شب و حوالى روز را به نیایش پرداز باشد که خشنود گردى

 

کلمات کلیدی:




[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 مهر 1390 | 14:04 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام به پسر بابایی , امروز اومدم دنبالت با عزیز خودم با هم رفتیم مرکز بهداشت سناباد , برای آزمایش تیروئید . مامانی هم با عزیز خودش توی خونه موندن تا ما برگردیم.  همین الان هم بچه ها از شرکت زنگ زدن و واسه گرفتن شیرینی شما عزیز بابا , هماهنگ کردن. بعد از ظهر هم با مامانی میخوایم بریم دکتر. 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 مهر 1390 | 18:44 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

٧روزه گی آقا طاها Happy EasterموبالکChocolate Bunnyکی باشه بزرگ بشی بیای باما بازی کنی





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 مهر 1390 | 23:51 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام پسر مامان وبابا چندروزی که از تولد شما نازنین پسر میگذرد وخانه حال وهوای دیگری پیدا کرده اصلا دنیا برایمان عوض شده آسمون آبی تر شده درختان در فصل پاییز برگاشون سبز تر شده پرنده ها صدای آوازشونو به هفت آسمون میرسونن اصلا همه چی یک شیرینی خاصی به خودش گرفته آخه شما عزیز ما خونمونو نور باران کردین میدونی این چند روز که مامان مامانی اینجا بودند وزحمت تو ومامانتو بعهده داشتند تا کم کم حال مامان بهتر بشه هرروز مواظب بودیم تا آقا پسر هروقت که دلشون خواست  از اون بند نافشون دل بکنند وولش کنند که بالاخره امروز از اون مرکز غذایی که تو دل مامان داشتی دل کندی واز خودت رهاش کردی بله پسرم امروز ساعت 2 بعداز ظهر موقع تعویض پوشک شما متوجه شدیم بند نافت افتاده وکم کم باید برای یک حمام حسابی آماده بشی فردا دهمین روز زندگی با توستخدایا به برکت این وجود نازنین وبنده ی بی کناه تو که هنوز گردی از گناه بر وجودش ننشسته او را فرزندی صالح قرار بده





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 آبان 1390 | 1:51 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

k

 

 

ف

 

ق

 

م

کگ

ن

ت

5

ب

ک

 

خ

 

غ

 

ی

ن





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 آبان 1390 | 1:34 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

آقا پسر گل جونم برات بگه که مادر بزرگ باصبروحوصله ی تو از موقعی که باباجون بدنیا اومده عزیز جون (مامان بابا)قنداق فرنگی بابات رو نگه داشته بودند وحالا که تو بدنیا اومدی در سبدی که دورش را با تور وروبان بسته بندی کرده بودند وبا کادوی خودشون بطور رسمی آوردند ومن وباباعلی رو غافلگیر کردند دست عزیز وباباحسین درد نکنه





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 2 ارديبهشت 1391 | 16:26 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام نفس مامان.نمی دونی امروز چقدر ذوق زده شدم آخه ملوسکم دیگه میتونه به تنهایی غلت بزنه ونیاز به کمک بقیه نداره. عسلم اونقدر پشرفت کردی که یا به کاناپه  یا به میز میخوری. یکی دوبار هم سرت به میز خورد و جیغ کشیدی ونزدیک بود گریه کنی اما مامانی اومدو حواستو پرت کرد که یادت بشه.

 راستی قند عسلم  فرشته خانم وفاطمه جون که رفتن اصفهان قراره امشب بیان و ما رو از دلتنگی دریارن.(دلمون واسشون  یه ذره شده انشاءالله که به سلامتی بیان و بهشون خوش گذشنه باشه.)

پسر گلم یکی دو هفته است که غذا دادنتو شروع کردم(سوپ وفرنی و حریره بادام).....وقتی که چشت به ظرف غذات میافته هرچی دم دستته ول میکنی و شروع به دست وپا زدن میکنی و منتظری تا بهت غذا بدم...وای که از غذا خوردنت چه لذتی میبرم...دستمو سفت میگیری و اجازه نمیدی تا قاشقو برات پر کنم.....نوش جونت گوشت بشه به جونت.





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 آبان 1390 | 0:08 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

لطاها جون شما بعد از یک سفر همیشگی به دنیا وورود به زندگی ما امروز که 14 روز از زندگیت می گذرد ودر این مدت با مامان ومامان مامانت (عزیز)در منزل بسر بردید برای اولین بار به خونه عمه فاطمه جون رفتیم واین اولین اجلاس سران فامیل بود که بخاطر حضور تو تشکیل شد ناگفته نماند بدلیل سردی هوا تورا تو یک پتوی خوشگل ودر کریر پوشاندیم وباسلام وصلوات رفتیم آخه عزیزم تو هنوز خیلی کوچولویی وباید خیلی مواظبت باشیم شما تقریبا 20 الی 25روز زود تشریف آوردین تو این عکس باباحسین (بابای من ) دارند تو گوشت اذان میگن الهی دامادیتو ببینندباباعلی





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 آبان 1390 | 0:19 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

فپسر عزیز بابا امشب شما در مجلسی که بخاطر وجود نازنین ت برگزار شده شرکت کردی همه برای دیدنت لحظه شماری میکنند آخه توپسربابا اولین نوه پسری هستی وبقول معروف فامیل پدر را زنده نگه میداری ونسل این فامیل پایدار می مونه البته من نمیدونم پسرم این حرفائیه که بزرگترا میگن برای یک پدر هیچ چیزی بهتر ازاین نیست که فرزندش خوب تربیت شود خوب تعلیم ببیند وبدرد دیگران بخورد وباافراد صالح نشست وبرخاست کند ماکه سعی کردیم برای پدرومادرمان مفید باشیم خداتورا هم از نیکان قرار دهد





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 آبان 1390 | 22:42 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

Gسلام پسر بابا امروز چه روز سختی بود امروز من پدر دادم در اومد چه برسه به تو ............امروز شما26روزه که پیش مایی وطبق مشورت با بزرگامون قرار شد که شمارو..............آخ .............نه نمیتومنم بگم...........ما مشهدیها میگیم وقتی بچه ای را به اصطلاح بخواهند مسلمونش کنند میگیم می خواهیم دستش را حلال کنیم یعنی همان مراسم ختنه کنان شما پسر بابا امروز انجام شد باباجون بهت بگم که صبح با عزیز یعنی٠مامان خودم وشما رفتیم برای همون کار شرعی که برای هر شازده پسری لازمه خدا میدونه که من چه حالی شدم چه برسه به تو الهی فدات بشم خوب شد مامانتو نبردیم من که جیگرم سوخت وقتی صدای جیغ بنفش تورو شنیدم به خودم خیلی فشار آوردم که تحمل کردم وصدایی ازم درنیومد اینجا بود که مهر پدری را خوب درک کردم ویادم اومد ازبابای خودم که ٤پسر داشته و٤بار این وضعیت اسفباررا تحمل کردندودم برنیاورده خیلی روز بدی بود برای من.وقتی از اتاق آوردنت بیرون مثل گنجشک دل میزدی نتونستم بغلت کنم خدا سایه بزرگترارو از سرمون کم نکنه که فریادرس بچه هاشونند تاوقتی که باشند باز ما بچه ی اوناییم ونیاز به یاریشون داریم بغل مامانم  بودی تارسیدیم خونه .باخودم گفتم لعنت برتو که اجازه میدی پسرتواینطوری اذیت کنند واز طرفی میدیدم این مساله باید شرعا انجام میشد خدا میدونه که وقتی تو ومامانمو گذاشتم خونه وبرگشتم شرکت هم صدای جیغت تو گوشم بود وهم با توجه به بارندگی وسرمای شدید خیس عرق شده بودم نمیدونی بابایی چه گذشت برمن ....نه تو بگو عزیزم برتو چه گذشت ؟از بابایی که دلخور نیستی ببخش منو چاره ای نبود انشاالله وقتی بابا شدی منو درک میکنی  بازم بابایی رو ببخش باشههههههههههههههه خداکنه شب خوب بخوابی٠





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 آبان 1390 | 1:41 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

شمع وچراغارو روشن کنید آقا طاهای ما سی روزه

شد

به مناسبت سی روزه گی شما گل پسر، بابای من میخوان یک مهمونی که از قدیم ندیما رسم بوده بنام حمام زایمانی وهمچنین شما اولین نوه را عقیقه کنند

دست باباحسین درد نکنه خدا بهشون طول عمربده که به این ترتیب باز فامیلارو دور هم جمع میکنند وصله ی رحمی نیز انحام میشه 

حالا پسرم کدوم لباستو میخواین بپوشی کدوم آرایشگاه ببرمت نه.....نه...پسر من بدور از این کاراست وخودش هم نازه وهم پاک ومعصومه .

ضمنا بهت بگم که ما یک هفته بود بخاطرختنه ی شما گل پسر خونه ی بابای من تلپ ........که نه جلوس کرده بودیم وامشب اومدیم خونه ی خودمون که برای شما لباس برداریم تا روز مهمونی مرتب باشی

نمیدونی بابایی یکماه با تو بودن چه لذتی داشت گاهی تو شرکت یک دفعگی دلم هواتو میکنه حیف که تو این مدت منم سرماخوردم وزیاد به تو نزدیک نمیشدم آخه من دوست ندارم عسل بابا سرما بخوره ومریض بشه که خیلی سخته!!!!!!!!!!!!!باباعلی





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 آبان 1390 | 19:38 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

آقاطاها تفس مامان سلام پسرم عسلم نوگلم این روزا که شما کم کم داری بزرگتر میشی باید داناتر بشی مامانو اذیت نکنی تو که کاری ونداری جز خوردن وخوابیدن وکار سومت هم که معلومه اجابت مزاج ویک  مامان پرحوصله هم که دائما دست به سینه منتظر ونگران اون کار شما .........نه بابا پسرم کار بدی نمیکنه که من نگران باشم همه جودرهمه حال در خدمت پسر عزیزم...حالا دیگه خودم به تنهایی کارای پسرمو میکنم امروز  من وتو پسرم برای اولین بارتو خونه تنها بودیم دیشب هم که شما تاج پسر تا صبح مارو مهمون چهره ی زیبات کردی ونه خودت خوابیدی نه گذاشتی ما بخوابیم آره.... دیگه همینه مادر شدن زحمت داره وبی خودی بهشت را زیر پای مادران قرار تداده اند باید سختی کشی رنج بکشی تا بتوانی فرزند شایسته ای به اجتماع تحویل بدی  خدایا خودت به همه مادران صبر وبردباری وتوان تربیت صحیح نسلامی عنایت بفرما     م

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 آبان 1390 | 22:41 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

آقا طاهای عزیز

سلام امیدوارم که حال شما خوب باشد اگر از

احوالات پدرومادرتان جویا باشید باید خدمت شما

عرض کنیم که خوبیم لقمه نان حلالی داریم ودر

زندگی مان روزگار میگذرانیم شما چطورید پسر بابا !

هوای زندگی را داشته باش همین یکساعت پیش

بود که شما بدنیا آمدید نه........ ببخشید یک هفته

ی قبل اما نه....منو ببخش پسرم شما یک ماه  هست که مهمان مایی که نه صاحب مایی اصلا صاحب خانه شده ای صاحب قلب وروح وجسم وجان مایی که خود مایی  عمر زود میگذرد بقدری از

داشتن تو خوشحالیم که نفهمیدیم همین یکماه

چگونه گذشت برایت نامه نوشتم که بدانی چقدر

عزیز مایی وهم اینکه نگاهی داشته باشم به

سالهای آینده که تو پسر برومندی شده ای وموی

سپیدی در چهره ی پدر ظاهر شده بدانی که

باباحسین این مرد مومن وباخدا به رسم خودمان

لطف کردندوبرای گل پسر ما امشب مهمانی شام با حضور همه ی فامیل ترتیب دادند وشما رو عقیقه کردند که  ظبق رسوم من ومامان اعظم وبابای منو ودوتا مامانبزرگا نباید از این غذای خوشمزه تناول

میکردیم برات فیلمبرداری کردم که بعدا ببینی همه

برای سلامتی شما دعا میکردند از جمله دعاهای

مهمانان اینکه: الهی زیر سایه امام زمان بزرگ بشه 

صلوات  الهی با پدرومادر ،بزرگ بشه.....براسلامتی

آقا طاها صلوات

و.................براسلامتی پدربزرگ ومادربزرگاش

..الهی مدرسه رفتنشو ببینم...الهی دیپلم گرفتنشو

.الهی سرباز...............الهی

دامادیشو.................الهی بچه

دارشدنشو..................والهی.الهی های

 

دیگه...........بالاخره شب خوبی بود خدا سایه همه

پدرومادرارو روسر بچه هاشون مستدام بدارد

راستی بگم برا پسرم همه مهمونا بودند ولی

عموحسن که فعلا دارند دوره ی اجباری را میگذراند

 

در جمع ما نبود وبقول خودیها سر کوه قاف بود آخ

یادم افتاد شماهم که در آینده باید بری سربازی

بابایی...... نمیشه نری.... ؟من از حالا دارم غصه

میخورم خوب از امروز باید برا آینده ی تو بیشتر

برنامه ریزی کنم که بتونم از حالا برای آینده تو مطب

بخرم خوب گوش کن که  صدایی که در سالن

بیمارستان می پیچد چی میگه    ؟ دکتر طاهافورا

به اتاق عمل......چه جالب پسرم تخصص هم

گرفته............ این کمتری آرزوی من ومامانته   

    .آخه دارم مثبت حرف میزنم ودارم انرژی مثبت

میدم   آقای دکتر............................خدایا میشه

من این روز رو ببینم .........؟n





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 دی 1390 | 22:19 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام پسرخوب مامان وبابا !بارش اولین برف زمستانی در دو ماه وبیست روزگی تو در مشهد شروع شد وچون شما آقا پسر خوبی هستی وداری کم کم همه را می شناسی اجازه میدم بری تو حیاط بازی کنی وای..... وای.......چی گفتم بری تو حیاط نه مامان جون از پشت پنجره فقط مواظب باش دستاتو بگیر لبه ی طاقچه کنار پنجره وخودتو بکش بالا وبرفارو ببین چه سفیدن اینا نعمتای خدایند انشاالله بزرگ بشی آقاتر بشی با بابایی وعموها بریم برف بازی سرسره بازی روی برف ....به.............چه حالی میده اما عزیزم باید مواظب دست وپاهات باشی آخه اونا هنوز خیلی توچیکن ناناز من!

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 آذر 1390 | 19:13 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

طاهای نازنینم الآن ٥٨روزی هست که من وتو مادر وپسریم چه روزهای خوب ودوست داشتنی داشتیم وداریم وخواهیم داشت این چند وقت که تورادر آغوش داشتم چون خودم به آرزویم رسیدم برای همه ی اونایی که ارزوشو دارن دعا میکنم که خدا نیز آنان را به آرزویشان برساند.باری خدمت گل پسرم عرض کنم حالا که گاهی از شبها باعث بی خوابی ویا کم خوابی من میشوی وگاهی تا پاسی از شب بیدارم می فهمم که مادر شدن چندان هم آسان نیست از این رو به همه ی مامانای نی نی های آینده میگم که خودشونو برای همه چی آماده کنند گاهی بی خوابی گاهی کم اوردن وقت گاهی از همه چی فاصله پیدا کردن وگاهی باید بخاطر بچه از مهمونی ودیگر کارها دست بکشین بخصوص اگه نی نی تون تو شش ماه دوم سال بدنیا بیاد که دیگه فعلا بی خیال همه چی بشین پس یک امادگی حسابی پیدا کنید وبعد بچه دار بشین بخصوص اگه از خونواده تون هم دور باشین





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 1 دی 1390 | 1:29 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

طاها!پسرم !امشب اولین شب یلدای زندگی توست همگی خونه باباحسین دور هم جمع شدیم وبرای تو جشن اولین یلدایتو جشن میگیریم الهی سالیان زیادی بتوانیم در کنارتو روزگارشادوخندانی داشته باشیم..............مامان اعظم





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 دی 1390 | 0:22 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام طاهاجون پسرمامان خوبی؟بهتری ؟الهی مامان دورت بگرده که وااکسنتو که زدیم چه مظلومانه نگام میکردی خب عزیزم نمی خوام که بزرگ که شدی انواع واقسام بیماری ها بیان سراغت .ببین عزیزم ابراهیم که پسردایی تویه وچندروزی از تو بزرگتره صداش در نیومد باریکلا پسرم خوب میشی .مامان جون ما الآن 10روزه که از ترس تب کردن شما نرفتیم خونه ی خودمون وهمش خونه ی مامان جونا هستیم منم که این شبا بخاطر شما که روزا می خوابی وشبا بیداری شبا بیدارخوابی میکشم وروزا با هم میخوابیم دیشب بردمت دکتر فرهت ایشان گفتند این وضعیت نوزادشما تا 12بهمن طول میکشه چه روز خوبی روز ورود حضرت امام به ایران .تا اون روز صبر میکنم تا انشالله زندگی بیفته روی روال عادی وشما پسرگلم وضعیت خوابت درست بشه .....................





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 دی 1390 | 15:25 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام پسر گلمون. دیگه داری یواش یواش شیطون میشی . با بقیه دوست داری حرف بزنی . تازه لباسهاتم داره واست کوچیک میشه . این شبها روضه های دایی محمد و بابا حسین شروع شده , سعی میکنیم هر شب اونجا باشیم و دیشب هم اومدیم خونه خودمون تا یه خبری بگیریمو باز دوباره امشب برگردیم خونه عزیز جون. آخه اوناخیلی زود دلشون واسه تو تنگ میشه . انگار توهم وقتی میام خونه خودمون , طاقت دوریشون رو نداری و زیاد گریه میکنی و یه جورایی میگی بریم اونجا. راستی این شبها عمو حسن هم پادگانه و دلش خیلی واست تنگ شده , دیگه چیزی به آخر خدمتش هم نمونده و اول اسفند امسال تموم میشه . عصر میخوایم بریم خونه عمه فرشته یه خبری ازشون بگیریم آخه چند وقته خیلی گرفتار بودم و نتونستیم بریم یه خبری بگیریم. طاها جون زود بزرگ شو تا با مامانی شبها بریم شهربازی پاندا , آخه تازگی پشت خونمون افتتاحش کردن . فقط قول بده بردیمت اذیتمون نکنی و هر وقت خسته شدم برگردیم خونه .





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 دی 1390 | 22:31 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام به عزیز مامان و بابا , امشب برای اولین بار , تو هم توی

ششمین سال ازدواج ما سهیم شدی.

راستش تولد عمو فرهاد با سالگرد ازدواج ما یکیست

, بهمین خاطر امشب عمو فرهاد با زهرا خانم و آقا کیان

و راحله خانم و محمد آقا اومدن دنبالمون و با هم رفتیم بیرون

شام به میزبانی اقا فرهاد . اول قرار بود بریم طرقبه اما در

نهایت بعد از کلی فکر و اظهار نظر تصمیم گرفتیم بریم

رستوران احسان توی  احمد اباد. دوست دارم سال دیگه

تو با شیطونیهات این جشن رو گرمتر کنی.





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 بهمن 1390 | 22:46 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

آقاطاها سلام پسرم دیدی بابایی چی شد؟

هیچی بابا!زلزله شد ساعت چهارونیم پنجشنبه ٩٠/١٠/٢٩

اولین رخداد طبیعی در طول عمر شما به وقوع پیوست

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 19 بهمن 1390 | 0:40 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

عث

 

 

لالا    لالاگلم باشی  عزیزوستبلم باشی

 

بخواب ای پسر بابا    بخواب آرام دل مادر


بخواب پسرم که فرشته هایت بیشترازمن

مراقب تو هستند

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 18 بهمن 1390 | 15:27 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

طاهای مامان سلام عزیز دلم چندوقتیه نتونستم آپ بشم ماشاالله وقت شیرین کاریاته ومنم فرصت سرخاروندن ندارم قابل توجه اونایی که میخوان بچه دار بشن ببینند خوب استراحتاتونو کردین چون دیگه وقتی یک عسلی به زندگیتون اضافه میشه اونقدر شیرین میشه که خدا میدونه قند تو دلتون آب کردم نه؟ خوب عسل مامان تازگیا وقتی میخندی با قه قه ولبخندوگاهی هم که سربه سرت بزاریم با قهقه همراه میشه

خوب مامانی از دیگرشیرین کاریات اینکه یادگرفتی انگشتاتو میخوری بعضیا میگن به دندونه ولی خودم میدونم که داری با اعضای بدنت بیشتر آشنا میشی وداری خودتو میشناسی

کم کم باید برای هفته آینده که ببرمت واکسن چهارماهگیتو بزنی آماده بشی





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 18 بهمن 1390 | 15:32 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ب





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 | 19:15 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

آخه وقتی خنده هست گریه برای چه؟





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 | 19:21 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

قربون اون نگاه نافذت بشم مامان جون چرا دهنتو کج کردی عزیزم؟





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 فروردين 1391 | 0:31 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ف دعا میکنم توسال نوغم وغصه بره شادمانی بیاد خلاصه همه چی بروفق مرادهمه آدما باشههمه به آرزوهاشون برسند سالنو تو هم مبارک باشه پسرم...............





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 اسفند 1390 | 15:43 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

لا

 

بخواب پسرم این روزها خیلی کار دارم سرم شلوغه میخوام خونه تکونی بکنم میخوام ملافه هاتو عوض کنم میخوام گردوغبارخانه را پاک کنم میخوام لباسهارا اتو کنم آخه توهم که کمک مامان نمیکنی پس کمی بخواب تامن به زندگی برسم چندروزه میخوام بوفه را پاک کنم مگه تو شیطون بلا میذاری با اون خنده هاو گاهی گریه هات وگاهی شیرین کاریات .........وگاهی هم اگر دیر بیام سراغت ممکنه ببینم که لحافتم تف تفی کردی از بس که دندونات میخاره لحافتو گاز میگیری کی اون صدفات پیدامیشن تا برات آش دندونی درست کنم عسلم؟

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 اسفند 1390 | 15:50 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ل

آفرین پسرم این درسته نه جویدن لحافت

 

ی

 

مادرجان کمی صبرکن دستامو خشک کنم میام دندونیتو بهت میدم چه زود گریه وچه زود اشک؟..............

یی

ممنونم مامانی که زود به دادم رسیدی................

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 اسفند 1390 | 15:30 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

این روزا هر وقت نگاش کردم اینجوری بود

 

منم اونو اینجوری می پوشوندم که یادش بره

 

ل

 وخودشم غرق تعجب از کار من

ه

 

و وقتی از زیر پتوش بیرون آوردم خنده تحویلم میده وگولم میزنه

 ت

 

و تا سرم بند میشه باز کار خودشو میکنه

 

ل

 

شما میگین معنی این شیطون بازیاش چیه؟

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 اسفند 1390 | 15:32 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غبخور مامان جان همه ی بچه ها عادت دارن دستاشونو بخورن تو هم یکی از اونا............





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 اسفند 1390 | 15:36 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

بخند پسرم که باخنده هایت زندگی میکنم

ث

خنده هایت مرا نیز شاد میکند

خدایا این شادابی را برلبانم پسرم مستدام بدار





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1391 | 17:15 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

من و پسرم امروز رو به باباجون که خیلی برامون زحمت میکشه تبریک میگیم...از خدا میخوایم که همیشه سالم و شاد باشه وسالیان سال سایش بالا سرمون باشه..................

بابا جونی خیلی خیلی دوستت داریم.روزت مبارک.

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 31 فروردين 1391 | 15:10 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام پسر گلم.عزیزدل من وبابایی..قندکم که  روزبه روزشیطنتات بیشتر میشه وشیرین وشیرینتر میشی.چند وقتیه که یاد گرفتی غلت بزنی اما نمیتونی برگردی اونقدر جیغ میزنی تا یکی کمکت کنه الان که عسلم این مطالب رو مینویسم داری با اسباب بازیهات بازی میکنی.نفسم الان 6ماه و10روزته و قراره 2 روزه دیگه واکسن 6ماهگیتو بزنن.





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 31 فروردين 1391 | 15:22 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

بهار آمد دوباره            بهار شادی میاره

    تو آسمون آبی           شبها پرستاره

     شبنم میاد رو گلها        غصه میره زدلها

      وقتی که گل باز میشه      خنده میاد زلبها

          بچه هاجون خدا به ما هدیه داد       فروردین واردیبهشت وخرداد





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 | 0:41 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

k

الهی مادر به قربون اون نگاه جذاب ونافذت بشه





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 | 16:44 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

خ

قربونت بشم عسلم که صبح زود از خواب نازت بیدار میشی .......





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 | 19:25 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

    سلام قند عسل.شیرین شکر که توی این نوبت واکسنتم صبوری کردی و خدارو شکر تب نکردی.

دو روز پیش موقع واکسنت بود که با عزیز جون بردیمت بهداشت پیش عمه معصومه جون.وای که عزیزدلم چکار کردی.....

هنگام وزن کردنت همش وول میخوردی  بقیه هم بهت میخندیدن......

موقعی هم که عمه جون خواست دور سرتو بگیره مترو ازش گرفتی و فورا تو دهنت کردی........

نوبت به واکسن که رسید حسابی ترسیدمو عرق کردم که نکنه اونقدر وول بخوریو خدا نکرده سوزن بشکنه ...اما با کمک عزیز جون.عمه جون تونست واکسنتو بزنه........فدات شم که یه خورده جیغ کشیدیو گریه کردی اما خیلی زود آروم شدیو دردتو فراموش کردی و خوابت برد....الهی که همیشه سالم وشاد باشی شیرینم.

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 ارديبهشت 1391 | 19:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 | 13:53 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام شیرین شیرینا....

میبخشید مامان جون از قد و وزنت یادم شده بنویسم. از بس که شیرین کاری میکنی واسه مامانی حواس نذاشتی قربونت بشم خوشملللللللللللللللللللللللللللللم......

نفسم قدت 70....وزنت8/700.....دور سرت43.....

انشاءالله که مثل عمو ودایی محمدجون قد بلند بشی.





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 | 14:35 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

عکس طاهاجون و پسرداییش ابراهیم جون تو خونه باغ باباحسین در روز سیزده بدر.............

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 | 21:07 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

خیلی دوستت داریم پسر گلم....................I LOVE YOU





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1391 | 16:54 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

فدات شم که اینقدر به موبایل علاقه داری.........

 

 

 مامان به قربون اون نگاهت......





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 | 20:40 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

مادرعزیزم..........................

خدا در فاصله نفس های من وتوست که بهم آمیخته ست مادرم

درقلبیست که برای تو می تپد

درمیان گرمای دستان ماست که بهم پیچیده ست پدرم

خدا اینجاست مادر مهربانم اینجا.................

مادر عزیزم روزت مبارک  پسرت طاها

 همسرعزیزم روز مبارک  همسرت علی
 

              





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 ارديبهشت 1391 | 1:30 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام به روی ماه گل پسر......تولد 7ماهگیت مبارک عزیزدلم.........الان نفسم 7ماه و1روزته...فدات شم که روزبه روز زندگیمون با وجود تو شیرین وشیرینتر میشه.

وای که چقدر شیطون شدی.تازه یک هفته ایی هست که میتونی خودتو  به جلو بکشی وامیدوارم هرچه زودتر راه بیافتی گلم....

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1391 | 1:42 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

دلم میخواهد در اولین شب ماه رجب بهترین ها را برایت آرزو کنم ای بهترینم

پسرم آرزو کردم همیشه سالم وپویا باشی

وقتی هم بزرگ شدی نیز پسرسالمی باقی بمانی

زیرسایه امام زمان وسرباز امام باشی

همیشه پیش همه سربلند باشی

خدارا مدنظر داشته باشی ودر کارهایت

همیشه ازاو یاری بجویی

الهی به حق مقربان در گاهت پسرمن نیز 

 مانندهمه بچه های مسلمون پاک ودور

ازهرگونه آلودگی بزرگ بشه

دوستدار ائمه باشی 

راه نادرست را تشخیص بدی

الهی دعای مرا نیز برای فرزندم قبول کن آمین





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 | 23:44 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

پسرمادر این روزها خیلی دقت میکنم وحرکاتت را زیر نظردارم وقتی

میخندی تودل منم قند اب میشود

وقتی کمی سینه خیز میکنی یعنی داری هرروز بزرگتر میشوی

وقتی گاهی دستانم درد میکند می فهمم داری سنگینتر میشوی

وقتی باچشمانت مرا در خانه دنبال میکنی می فهمم که دارای

هوش وذکاوت هم هستی

وقتی سرما میخوری وآب ریزش بینی داری خداراشکر میکنم

که فعل وانفعالی در بدن داری وسالمی

وقتی بادیدن بابا میخندی میدانم که به پدرت هم علاقه داری

وقتی پوشگت عوض میشود وراحت میشوی خنده ای برلب داری

وقتی خوابت می آید میخواهی حتی گوشت را بکنی این عادت

همه ی بچه هاست

ومن برای تمام این گفته هایم خدارا شاکرم که به من نعمت

مادر شدن راعنایت نمود

وقتی انگشت در دهانت میکنی می فهمم که دارد در دهانت

صدف میرویدقربون اون تف تف کردنت !






[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1391 | 20:26 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

خدایا توراسپاس که به من فرزند سالمی عطا نمودی

پسرم دیشب یکی از بهترین شب های زندگیمون بود

آخه دیشب بابارو کلی خوشحال وذوق زده کردی

اولین آهنگ موزون زندگیت را سرودی

شاپرکهارا به شوق آوردی

آنان رقص کنان گرد دیوارهای حیاط زیبایمان می چرخیدند

حتی قناری مان با تو هم آواز شد

تو بهترین نغمه را بر لبانت نشاندی

وقتی بابایی درب خانه را باز کرد که به حیاط برود

با آهنگ زیبایی که از لبان تو تراوش کرد برگشت

ومات ومبهوت سرجای خودش ایستاد

آخه نفسم تو به یکباره آواز سردادی که این رسم

همه ی بچه های همسن توست که با خودشان

حرف میزنند وآواهایی نه چندان بامعنا سر میدهند

ولی این صدای تو بود که در میان آن آواها گفتی با   با

پدر به یکباره سر جایش میخکوب شد ومرا خطاب کرد

شنیدی؟ طاها مرا صدا زد گفت بابا

حالت چهره ی بابادیدنی بود این را وقتی پدر شوی میفهمی

نمیدانی چه لحظه ی باشکوهی برای یک پدراست

که اولین بار آن کلمه رابشنود

خودم هم دوست داشتم که تو اولین کلمه ای را که یاد میگیری بابا باشد

ناخود آگاه به یاد مدرسه ودرس وکتاب افتادم کی باشد

که تو بتوانی با خواندن کلمه بابا این شوق را دوباره برای

بابا زنده کنی دیری نخواهد پایید

به امید آنروز

تو در هفت ماه وهفده روزگی باباراصدازدی واین یکی از  زیباترین مراحل زندگیت بود که  نشانمان دادی





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1391 | 12:21 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

بهترین پدرومادر دنیا

روز زن وروز مرد بر شما مامان وبابای خوبم

موووو بااااااااااالکککککککککککککککککک

                                               طاها





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1391 | 20:51 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

قربون اون دستای قشنگت بشم فقط تسلیم در برابر خدا.............باشه عزیزم

 

قربون اون خوابیدن زیبات بشم مادر..................

 

ا





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1391 | 20:49 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

ا

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1391 | 20:55 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ل

    بابا:اول من سر میذارم تو برو قایم شو بعد نوبت بابایی

   مامانی :با  بابایی قایم موشک بازی می کنی؟

طاها:پس چی ؟شماهم بیا سه نفری بهتره مامانم!

اما نه ...................اگه شماهم بیای مامانی پس کی عکس بندازه ؟





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1391 | 20:33 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

یکی بوی یکی نبود زیر گنبد کبود یک آقا پسری بود که اسمش آقاطاها بود خیلی بچه آرام ومتینی بود یک روز یک کاهو جلوی صورتش گرفتیم جاتون خالی که چه کرد سروصداهای قشنگی که همه بچه های این سن دارند قه قه قه وخلاصه تلاش زیاد برای گرفتن اون کاهو ی سبز که اسباب بازی بود

 

ت

 از چی متعجب شدی نانازم؟

 

 

ل

 تمام نیروشو بکار انداخته تابتونه اون کاهورو بدست بیاره تلاش برای یادگیری

 

غ

ازهیجان زبونشو در میاورد وماهم خوشمون میومد وهی کاهورو میبردیم بالاتر تا تلاشش بیشتر بشه

ن

 وقتی خسته میشد چند لحظه ای دستاشو به هم میمالید ودوباره شروع میکرد

خ

 

تا بالاخره تونست اونو بدست بیاره ومحکم گازش میزد آخه دندوناش میخارید

ح

 

اینم ثمره ی کاروتلاشش .اونقدر به دندوناش کشید که خودش گریه اش گرفت

قصه ی ما به سر رسید آقا طاها به کاهو ی خوردنی نرسید

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1391 | 20:39 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ا

 

 آخرش تو مهندس کشاورزی میشی !

خ





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1391 | 20:43 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ب

 

قربون اون قد رشیدت بشم که به عمو محمد ودایی محمدت رفتی

 

عمو جون موبالکه ....خوشیخت بشین انشاالله دامادی خودم............................

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1391 | 15:47 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

وای مامانی امروز وارد نه ماهگیت شدی دیگه از ماه شش

شروع کردم به غذاها تو خونه  مانند فرنی سوپ .واز حالا دیگه کم کم شروع میکنم به غذاهایی که خودمون میخوریم

ناگفته نمونه که هروقت بری طبقه بالا خونه عمه عسل اوناهرچی که داشته باشن بهت میدن که بخوری





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 تير 1391 | 21:10 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

م

م





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 تير 1391 | 21:22 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

امشب عروسی راحله خانم خواهر دوست صمیمی باباست وشما آقا پسر گلم از اونجاییکه بچه خوبی هستی  واذیتی نداریخوابتو کردی که انشاالله تو عروسی هم خوب وشاداب باشی وبهت خوش بگذره

مثل عروسی عمو محمدت نشه که تو تالار باتوجه به اینکه سروصدا بود شما شازده پسرم ازاول تا آخر تالار خواب بودی .باشه مامان جون میخوام عکسای جدید ازت بگیرم

ع





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 تير 1391 | 21:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

روی پله جلوی آشپزخونه رو خیلی دوست دارهد

وقتی میزارمش روی اپن اشپزخونه خیلی خوشحال میشه

ن

انگارکه دنیاروتسخیرکرده

غ





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 8 تير 1391 | 0:05 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ت

9

ا

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 8 تير 1391 | 0:24 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

یکی بود یکی نبود یک پسرگلی بود بنام آقا طه یک روز بزای هواخوری بردمش تو حیاط  واز آلبالوهای درخت تو خونه یک آلبالو چیدم وگذاشتم نزدیک دهانش

غغ

اینم عکس العمل این شازده پسر ما...

ب

نمیدونم معنی این کارش چی بود

ع

 

شما میگین داره ازم تشکر میکنه ؟

غ

آره بابا داره تشویقم میکنه

 

ل

 

وبعدشم کم کم بهانه جویی و........

ه

وبالاخره لا لا لا للللللللللللللللللااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااوقت بخیر





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 2:11 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

وقتی پسرم خوابید این طوری بود

 

اا

 

 

 

بعدیک ربع نمیدونم چی خواب می دید که اینطوری بود همراه با ناله

ا

 






[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 2:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غ

 

 

گذاشتمش پشت میز میگه مامان جون

 

سخنرانی کنم ؟

 

میگم پ ن پ آواز دشتی بخون





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 2:27 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ن

 گذاشتمش جلوی آینه خودشو دیده ذوق میزنه

ومرتب میگه د د د د د دیعنی اینکه این منم

میگم پ ن پ داداش دوقلوته میحواد تنها نباشی

رفته اونور تا باهات بازی کنه

 

ل

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 7 تير 1391 | 1:13 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

شاپسر مادر طه جان ! سلام وصدسلام به پسر شب زنده دارم......

چندروزیه شما............آقاپسرگل  سینه خیز میکنی و دستتو به میز شیشه ای میگیری ومیخوای که بلند بشی واین کا رتو که خیلیم بهش علاقه داری دست انداختن به پایه میز وگاهی سعی میکنی خودتو آویزون میز بکنی خطرناکه ماهم برای همین میز رو به طبقه بالای خونه یعنی خونه عمه عسل منتقل کردیم چون میز شیشه ایه وترسیدم که به لبت بخوره

الآن ساعت یک نصفه شبه وشما شازده پسر تازه اول بازی وسرگرمیته وبابایی که خسته ست وصبح باید بره سرکار بخاطر تو بیداره وداره با پسرش بازی میکنه آخه تو عزیز دلشی نفسشی قند عسلشی پسر نازشی وگاهی تا نیمه شب برات لالایی میخونه من وتو مامان جون باید قدر بابایی رو بدونیم خدا سایه شو رو سرمون مستدام بدار

ق

 

نترس پسرم دهانت خونی نشده از آلبالوهای درخت تو حیاط کندم ودورازچشم بابایی که همش میترسه  ومیگه بچه نباید هرچی هرچی بخوده دورلبتو قرمز کزدم خوشگل تر شدی عزیز دلم ................





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 24 تير 1391 | 16:05 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

پسرم طه خان

سلام عزیز دل مادر سه روزه شما وارد ده ماهگی شدی کم کم میتونی بایستی اونم با تکیه با مبل .چند تا از حروفی که تکرارمیکنی را برات مینویسم د.پ.ف.ب.ه س وبا دهانت یکسره پوف میکنی وروزا راحت میخوابی وشبا نمیزاری باباجونی بخوابه کامل سینه خیز میکنی وهرچی سرراهت ببینی برمیداری وتو دهنت میکنی وخیلی هم ددری شدی یامنتظری باباجونی بیاد وببرت تو حیاط ویامنتظر عمه عسلی که بری خونه شون هروقت صدای  زنگ در میاد تمام حواست به اینه که در که بازشد بری بیرون .غذا همه چی میخوری واز چیز خاصی بدت نمیاد





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 تير 1391 | 21:22 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

گنجشک آوازه خوانم طه جان

.جان مادر...............

بخوان بلند بخوان آن آواز زیبایت را که هرروز صبح با آن نوای

ملیح وملوست مرا بیدار میکنی

م م م م م م که میدانم میخواهی مرا به اسم بخوانی

ومن هزار بار شوق دلم افزون میشود وباعشق مادری

میگویمت جان ..........جان مادر

آنقدر این ترانه ات زیباست که باعشق شنیدن دوباره اش

خود را به خواب میزنم تا بشنوم دوباره این صوت موزون را

دلبرکم طه

عشق مادری ببین چه میکند

بابا نیز وقتی میشنود که تو برایش نیز آوازی سر داده ای میگوید

بله پسرم

وآنقدر لبریز عشق پدری است که بی اراده میگوید چاکرم بابا!

ب ب ب ب ب ب ب ب ب بابابابابابابابابابابابا

زیباترین ملودی که تابحال شنیده ست

آری پسرما اینگونه من وپدر را صدا میزند تو گویی ازما برای

کوچکترین خدمتی که برایش میکنیم تشکر میکند

توکه مادری درکم میکنی که چه عشقی میکنم

توکه پدری میفهمی که چه حالی دارم من پدر وقتی

وسط روز به خانه زنگ میزنم وصدای 

ب ب ب ب ب ب  بابابابابا رامیشنوم

خدایا تو را هزاران بار شکروسپاس که این آوای قشنگ

در خانه مان طنین می اندازد

ا





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 29 تير 1391 | 0:02 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

این روزها که توپسر گلم داری بزرگتر میشی

وقتی عمه عسل برات یک آهنگی میخونه شما بلافاصله این طوری می رقصی

وقتی صدای در میشنوی همینطور میرقصی

واصلا توخونه بند نمی شی ویکسره میری خونه عمه عسل





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 29 مرداد 1391 | 0:28 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

اولین عید فطریه که تورو داریم عیدت مبارک پسرم

فرداهم عمه جون نی نی شو بدنیا میاره الهی خوش قدم وخوش روزی وزیر سایه امام زمان (عج)ودرکنارمامان وباباش که عمه جون ودایی جون تو هست بزرگ بشه





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391 | 1:29 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

چج

سلام آقا پسر گلم.

واسه گل پسرم بگم که : روز 21 تیر ماه که پایان نه ماهگی شما بود با دایی محمد و عزیز جون رفتیم بهداشت پیش عمه معصومه واسه کنترل قد و وزن که خدا رو شکر دکتر ازت راضی بود . واست بگم که قدت 78 سانتی متر ... وزنت 9/300 کیلو گرم  ...و دور سرت 45 سانتی متر بود. در ضمن عمه عسل خیلی شاکیه از ما , میگه هر وقت میری خونه عزیزت وزنت کم میشه و ضعیف میشی . اما خوشبختانه دکترت گفت وزنت خیلی خوبه و نگران نباشید.

طاها جون اینم عکس شما با جواد جون که هم پسر دایی ات و هم پسر عمه ات است.





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 مرداد 1391 | 11:29 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

این روزهای  تو پسرم به جنب وجوش وفعالیت مخصوص سن خودت میگذره و از روز 21مرداد که وارد11ماهگی شدیدیگه کم کم نمیشه اونطور که قبلا به کارام میرسیدم برسم یعنی باید بشینم وتمام حواسمو بدم به تو که ماشالله همه چی را حتی اگه سنگین هم باشه باید برداری که اگه نتونی رو زمین میکشی وبا خودت حمل میکنی

از میز دستتو میگیری ودور میز راه میری وباخودتم آواز میخونی بببببببببببببببببببببببب مممممممممممممممیمیمیمیممیم ففففففففففففففففففففففففففففف وهمینطور میری دور میزنی وبرمیگردی

منتظر صدای در حیاط یا صدای ماشین تو پارکینگ خونه ای وخودتو به پشت درمیرسونی ومیزنی به در آپارتمان ومیگی دددددددددددددددددد آنقدر تکرار میکنی تا هرکس تو پارکینگ باشه میاد ودر خونه ما در میزنه وتو با چه خوشحالی خودتو میندازی بغلش واونوقته که من هرچی میگم بیا بغلم اصلا دیگه انگار نه انگار ........

تا ازت غافل بشم یا سیم کامپیوتر تو دستته یا سیم پنکه واصلا دیگه تلفنی برامون سالم نذاشتی همه به گوشیم زنگ میزنند میگن مگه خونه نیستی؟ نمیدونن که شما شازده پسر با تلفن چه کردی !

تاسرم بند بشه از تو حمام باید بکشمت بیرون

در کمد خودتو که نخ پیچش کردم که نتونی درو واکنی ولباساتو بکشی بیرون

باهمه این کارات هردوتایی مون عاشقتیم قربون اون چشات بشم که وقتی چیزی رو ازت میگیریم که نباید بهش دست بزنی مظلومانه نگاهمون میکنی وگاهی هم که جدی میشی وقهر میکن

دیشب که مهمونی افطاریمون بود

 

k

 

تو حیاط فرش کردیم وخیلی به همه مون خوش گذشت وتو بعدازاینکه با بچه خوب بازی کرده بودی روی روروکت خوابت برده بود

ح

خیلی جالب بود





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 دی 1392 | 20:42 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

 

p

 

ع

 

 

ه

 

9

 

 

خ

8

 

م

 

ا





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 2:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک       چندروزی چادری زدیم توحیاط تا طه جون بازی کنه 

ااااااا   شعره چی شد؟ بقیه ش پروازکرد 

دنباله ی شعر تا چند لحظه ی دیگر................

 

ا





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 2:19 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

4





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 2:22 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

5

 

خ





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 2:02 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

1

 

 

 

4

 

ع





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 1:34 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ل

یک روز که آقا طه حوصله نداشت با بابایی به سلمونی میرن ومتاسفانه وقتی آقای آرایشگر اولین قسمت سر بچه مو ماشین میکنه طه جون دیگه اجازه نمیده کار ادامه داشته باشه ووقتی اومد خونه از بس اقای سلمونی بهش شکلات داده بود تا بتونه سرشو اصلاح کنه طه شکلاتارو میخورده واجازه نمیداده بالاخره کار سلمونی نیمه کاره به خونه برمیگردهو آثار شکلات خوردن روی لباساش دیده میشد 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 1:36 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ل





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 1:39 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ب

سگ همسایه ی ما :

طه به همهی حیوانات  دو دو میگه 

اگر پرنده باشه 

یا گربه ویا سگ همسایه همه دودو هستند 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 1:56 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

پاهایت :دوتا پادارم   یکی پای چپ  یکی پای راست   هردوتاپویاست

 

ب

گوشهایت: دوتاگوش دارم   یکی گوش چپ  یکی گوش راست هردوشنواست

ل

خ

دوتادست دارم یکی دست چپ یکی دست راست    هردوتواناست

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 1:28 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

پسرم یکی از آرزوهایم این بود که وقتی زنگ در را میزنم تویتوانی در را برایم بازکنی 

خدایا از این همه لطفت ممنونم

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 1:10 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 در یک تصمیم گیری نهایی ......وتخلیه ماشین لباسشویی توسط شما آقا طه ........

 وقتی در را باز میکنی همچین نگاه مظلومانه ای میکنی که .........

ع

 پودر ماشین که بیرون گذاشته شد...خاطرت جمع میشود که کسی دعوایت نمی کند.....

ن

 آنوقت خوشبوکننده ی ماشین باید خودش بیاید بیرون وگرنه توسط طه جون به بیرون پرت میشود

ئ

 وآنگاه با خیالی راحت مانند فتح کننده اورست چهار چشمی نگاهت میکند تاببیند عکس العمل چیست 

 

 

ت





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 0:46 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

بابای بهتر ازجانم 

بابایی...................باباعلی

شب تولد امیرالمومنین برشماکه مردید

برمن که مردم

برباباحسین که مردخداست

برهمه شیعیانش مبارک 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 7 مهر 1392 | 15:10 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی
 
 
 
برای پسرم:طه 
ع

مرد کوچک مادر
فدای قدو بالایت
خوب به حرفهای مادرت گوش کن
حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست
اما باید از همین بچگی ات
برایت بگویم تا در آینده

اماده باشی برای مرد شدن

تو قرار است مرد خوبی شوی
مرد خوب بودن کار سختیست

اینکه قوی باشی اما مهربان
صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند
اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون
و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی

عزیز دل مادر
تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست
اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی
و بعد عشقت

عشق چیز عجیبی نیست
حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مامانی.....
من میگویم : جان مامانی.....
و به همین مقدسیست

عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم
لابه لای حروف الفبا و اعداد

خودم عادتت می دهم به گفتن دوست دارم
مثل وقتی که صدا میکنی با......طی......
پسرم!
بزرگ شدن ، جدیست مثل همین بازیهای بچگی ات....

تمام عشقم در تو خلاصه میشود .........
تا ابد دوستت دارم
تو جان منی
جان مادر !
من عاشق توام پسرمادر 




[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 22 شهريور 1392 | 23:58 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

آهای شماکی هستین داره وب پسرمنو میخونین لطفا نظربزارین ببینم کی هستی اینموقع شب

اگه به طه نگفتم

یک آشی برات نپختم....

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 شهريور 1392 | 23:38 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

 

 

لح





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 شهريور 1392 | 23:26 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غلغغغغغغغغغغغت





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | 16:37 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

عسل مادر سلام

این روزا که ماه رمضونه انگارتوهم فهمیدی .چون اوقات خوابت عوض شده تا سحر بامامان بیداری که من که غذا درست میکنم پابه پای من تو آشپزخونه ای وشیطونی میکنی .

میارمت تو آشپزخونه که بابایی راحت بخوابه ووقتی باباجون صبح بره سرکار من وتو تا ظهر میخوابیم

همه میگن بجه ت لاغر شده روزه نگیر آخه نمیشه مامان جون که حق خدارو ادا نکنم صبح بهت شیر میدم واز ظهر به بعد سرتو با غذا بند میکنم که تا دم افطار

حالا توهم ماشاالله بزرگتر شدی بیشتر شیر میخوری بخصوص تو ماه رمضون

منو ببخش مامان جون اگه بهت کم شیر میدم بجاش تقویتت میکنم ودکترت هم گفت اشکالی نداره روشی که پیش گرفتی خوبه واز قدو وزنت هم راضی بود .

کی بشه پسرم تو روزه بگیری............کی .........





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1391 | 0:36 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

طه من عزیزدلم این چه کاریه تازگی یادگرفتی ؟قربونت برم منکه

همه چی برات درست میکنم چرا کاغذ خوردنو دوست داری؟

یعنی من باید همه کارامو بزارم وتمام حواسم به دهن تو باشه

جعبه خمیر دندون از دست تو سالم در بره خیلی کاره

کلینکس هم که خوراک هرروز تویه اونم از اون لوله ایهاشو

که بیشتر دوست داری ببین عزیزم این کلینکسو مثل آدامس می جویدی

که عمه عسل از گوشه لپت در آورده

 

-

 

احیانا اگه برم سوپرخریدکنم باید رسیداشو همون تو سوپریاتوخیابون

بندازم و بیام آخه مادرمن این چه کاریه ؟

تو میخوای به من بگی مامان جون غذاهات خوشمزه نیست

ولی باباجون که خیلیم تشکر میکنه

میخوای من تمام توجهم به تو باشه که هست 

میخوای بگی مامان نمیدونی چه لذتی داره این خوراکی جدید . 

میخوای بگی که این کاغذم نعمتیه که خدااز درخت به اینحا رسونده

آخه نفهمیدم منظورت چیه نخور مادرجان نخور .

اگه یک روزی تو گلوت گیر کنه من چکارکنم

شما که دارین میخونین راهنماییم کنین چکارکنم وعلت

کاغذخوردن بچم چیه؟

قربون اون دستای قشنگت برم ببین وقتی میگم ازت نباید غافل بشم 

تویک لحظه فلش ٨گیگ رابرداشتی تا بردی طرف دهنت پریدم وازت گرفتم

 

6

 

g





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1391 | 1:07 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 اول که من پای کامپیوترم آرام جلو میاد

f

 بعدیک کمی خودشو میکشونه از میز بالاوهرچی ببینه برمیداره

7

 

کم کم میادروی پای من می نشینه  ومیره تواینترنت .میگی نه نیگاکن

ت

بچه م داره تایپ میکنه

 

م

 تازه گاهی وقتا برمیگرده ببینه کسی مراقبش هست یانه؟

 

ه

بازمیره سراغ موس .ازچراغ قرمز موس خوشش میاد

 

 فکرمیکنه میتونه اون چراغو بگیره

و...............ا.نوقته که من دیگه کم میارم ومیخوام ازش بگیرم که

واویلا.........اخماش تو هم میره

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1391 | 1:11 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

7





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1391 | 1:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

پ

خدایا حواست به کودک خنده روی من هست ؟ اورامواظب هستی ؟

میدانم که اورا دوست داری پس برایمان همینطور شاداب نگاهدار

تن





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1391 | 1:19 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غ





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1391 | 1:20 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ف





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1391 | 1:24 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

8

0

خ





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 شهريور 1391 | 16:57 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

چشمهایت که می بیند  آرامشی در وجودم احساس میکنم ومیگویم خدایاتورابخاطر این هم نعمت که دروجود پسرم ارزانی داشتی سپاس

لبهایت که می خندد دلم غنج میرود

 

 

خدایا میدانم که حواست به مابود تورا صدشکروصدسپاس





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 شهريور 1391 | 17:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

8

8





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 شهريور 1391 | 17:14 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

باتوجه به الطاف بیکران آقا طه وخراب شدن موس یک موس

بی سیم گرفتیم که موردعنایت طه خان قراربگیرد

 

ف

در یک آن دیدیم بابا جعبه موس غیبش زد چی شد چی شد

آقاطه خنده ای بلند مهمانمان کردند که یعنی بله کارمنه !

8

اول هم یک لقمه کاغذ جلد موس را نوش جان فرمودندتاما حساب

کار دستمان بیاید

ق

بعدهم برای اینکه از دلمان در بیاورد اینطوری...........

که ماهم کلی خندیدیم

8

حالا شما پیداکنید موس را! نکند تناول کرده باشید آقاطه؟





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 خرداد 1392 | 21:25 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

n

اول که میای بالا مشغول انداختن کفشها به راه پله ها میشی چون این کارو خیلی دوست داری 

 

u

h

بعدکه کفشای خودتو جفت میکنی وکناری میزاری از خحالت سرتو پایین میندازی

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 خرداد 1392 | 22:04 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ذ

اینجا جاغرق است گوشه ای از سرزمین من (مشهد   ایران )

اینجا هم طرقبه است تو مشهدالرضا





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 خرداد 1392 | 21:32 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ل





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 خرداد 1392 | 22:18 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

عزیزم طه جون........

نورچشمی بهترازجانم 

امروز 22خرداد92 است وشما از دیروز که وارد 22ماهگیت شدی کم کم برای خودت سخنرانی میکنی حالا این آداب را از تلویزیون یاد گرفتی یا از خودمان واطرافیان برایت مینویسم 

بابایی...وقتی که دیگه خیلی کارمهمی داشته باشی 

مامایی ...وقتی شیر خواسته باشی 

گوگو ....موتور                     مه مه ...غذا 

بشن ...ماشین                   آگا.....آقا

آلاه اپر ....نماز                   الام مه ....صلوات 

بالا...بالا ...                        دو دو گربه یا سگ 

جو جو ...همه ی پرندگان           دیدید  سوارماشین شدن 

اجزه ...همون اتوبوس ومینی بوس 

   پیین .....پایین                                بشته ....فرشته .               

اولاخ...الاغ                             اده......بده

دوخ .....دوغ                          ازم ......اعظم

باخ...باغ                            یالا.......همون یاالله که آقایون میگن

اسن....حسن                     رسا...رضا

عما....عمه.                       عمو...عمو





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 2:14 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

 

 

 

اب





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 2:10 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

5





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1391 | 23:42 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

طه عزیزم .جان مادر

چندروزیه که شما پسرگلم دچار حال تهوع شدی

هرچی میخوری بالا میاری

بردمت دکتر گفت ویروسه که الآن تو این فصل وجود داره پرهیز نداره

هرچی خواست بخوره اشکالی نداره

حالا سه چهارروزه که اینطوری هستی

سرشب رفتیم تا عنبرون .توهم گرسنه بودی بیسکویت مادر را با

خوشمزه گی میخوردی بعدکه تشنه ت شد کمی چای ولرم بهت

دادم خوب خوردی .

دیگه کم کم راه افتادیم باز تو ماشین همه رو بالا آوردی

هردوتا مامان بزرگاتم مسافرتن

حالا شماها که میخونین بگین چکارکنم چی بهش بدم

ناگفته نمونه که دو روز اول اسهال هم بود که حالا بهتر شده فقط

نگران بالا آوردن بچه م هستم راهنماییم کنین.





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 شهريور 1392 | 20:08 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

y





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 شهريور 1392 | 20:10 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

خ





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 شهريور 1392 | 20:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ا





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 شهريور 1392 | 20:23 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

 

 

طه بابا انقدر روز اسباب کشی شیطنت کردی وخندیدی که خستگی از تن من ومامانت بیرون رفت

ت

ج

ه

 

 

ل





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 شهريور 1392 | 20:29 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ا

 

توی این بگیر وببند اسباب کشی ببین چه کردی؟........

 

قربون اون خنده هات بشم مادر.....که خستگی رو از تن ما در کردی عسل مادر

ا





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 شهريور 1392 | 20:33 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ف

 

به قول خود طه (طه بفت .ایست )یعنی طه رفت نیست 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 13 مهر 1391 | 19:53 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

طه نازنینم

میدانی که نعمت پدر داشتن چه نعمت بزرگیست الهی همیشه با بابایی

بزرگ بشی

تعجب نکن پسرم آدم در هر سنی نیاز به پدر داره دیروز چهارشنبه

بابا حسین یعنی پدربزرگ شما که خودش مرد خداست پدرش را پس

از طی چند سال پذیرایی بسیار عالی در حالیکه او هم مردی مومن

وپرهیزگار بود از دست داد به باباعلی تسلیت میگیم که پدر بزرگش

فوت کردندبه باباحسین هم تسلیت میگیم که پدرشونو از دست دادند

خدایا جمیع مومنین ومومناتت را بیامرز وماهم که به آنان می پیوندیم

ببخش وبیامرز





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 مهر 1391 | 15:56 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 مهر 1391 | 15:51 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

طه عزیزم ،دلبندم،پاره تنم

امروز یکسال از باتو بودن میگذرد

تولدت مبارک

امروز که این خطوط را می نگارم به آینده تو فکر میکنم که امیدوارم

سرشار از موفقیتها وشادی باشد

پسرم خیلی دلم میخواهد که بتوانم برایت کاری بکنم که فردا خیلی

راحت بتو بگویم پسر بابا برایت این کار بزرگ را انجام داده ام

یا فلان جا برایت اندوخته ای گذاشته ام برای روز مبادایت.

ولی پسربابا . به این نتیجه رسیده ام که آنکه تورا به ما ارزانی داشته

خودش قبل از من هم به فکرتو وروزی تو وآینده ی تو بوده وهست

وخواهد بود.پس برای چه نگران باشم ؟

اما میماند تربیت تو .که نه فقط تربیت که جایگاه خانواده ودامن مادری

پاک وبی آلایشت که به حق بخوبی حق همسری برای من ونقش مادری

را برای تو انجام میدهد نقش بسزایی دارد که باید ازخداوند یاری

بطلبیم تا مارا در این راه کمک کند

خدایا خانه مارا مکان آرامش وآسایش ودلهای مارا جایگاه نورانی قرار بده

ومارا پدرومادری شایسته قرار بده تا در تربیت فرزندمان موفق شویم

 

اینم عکس همه دوستان نی نی وبلاگی تو که در روز 21 مهرماه بدنیا اومدن تولد همه شون مبارک

 

 

 

 

ایلیا
ایلیا
فاطمه سادات
فاطمه سادات
آنیتا
آنیتا
كوثر
كوثر
نيايش
نيايش
امیر حسین
امیر حسین
محمدطه توپوله
محمدطه توپوله
پریناز
پریناز
ستیا
ستیا
طه
طه
صدرا




[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 مهر 1391 | 16:00 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 2:08 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

2ا





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 خرداد 1392 | 12:09 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ب





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 خرداد 1392 | 0:08 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 قدیمی ها میگفتند که وقتی موهای بچه ای برای اولین بار ماشین میشه هم وزن موهاش باید طلا نمیدونم به کی بدیم یا نمک بدیم یا نمیدونم اله بله خیم بله .نظر شما چیه ؟

طه دیروزمان

 

k

و طه امروزمان

 

 

ج

 

خوب چی شد؟

موهای طه جون امروز که 10خرداد 92 هست برای اولین بار کوتاه و به عبارتی ماشین شد





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 خرداد 1392 | 0:05 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

کخ





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 خرداد 1392 | 0:12 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

4





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 خرداد 1392 | 0:24 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 اول خیلی آرام تو بغل مون مینشینه 

ع

 بعدا کم کم خودشو به لب تراس میکشونه

ف

 ودر آخر راحت میشینه روی لبه تراس ومنتظر میشه که از تو کوچه

بقول خودش دودو کههمون گربه هست رد بشه

ف





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 خرداد 1392 | 0:37 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

8

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی کفش هارا از پله ها پایین می اندازد یعنی اینکه طه یم بزرگ شده ودستهایش

قدرت برداشت وپرتاب دارد وخداراشکر میکنم 

ف

وقتی دستش به دستگیره ی در میرسد یعنی به نسبت چندوقت قبل قدکشیده وبزرگتر

شده جای شکرش باقیست

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی از سر سره پایین می آید من نیز چون او شاد میشوم یعنی پسرم از سلامتی

کامل برخوردار است خدایا توراهزاران بار سپاس

 

 

 

 

ت





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 شهريور 1392 | 23:05 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام طاهای بابا

امروز خیلی بهم ریخته ام امروز ..... نه اصلا برات نمیگم بابایی.... 

خیلی وقتها میشه که دلم میخواد تو زودتر بزرگ بشی مثل یک مرد جلوی روم واستی 

مثل یک مرد باهات حرف بزنم از زندگی وروزگار وهمه چی بگم

نه بابایی اصلا فکر نکن تو زندگی مشکلی دارم نه الحمدالله خدا

به من همسروبه تو مادر فداکاری داده که باهیچ چیز دنیا نمیشه

عوضش کرد

من وتو مامانی تو یک خونه ای زندگی میکردیم کنار بقول خودت باطی 

آخ قربون اون صدات بشم بابایی که وقتی میگی باطی.... وبا یک آهنگ

قشنگی اینو ادا میکردی که نگو ...

ببین طه جون عزیز بابا

 ماهمه مون تو یک دوره از زندگی خوب وراحتی که داشتیم وقتی من

میرفتم شرکت باوجوداینکه شاید خیلی وقتمو تو شرکت میگذروندم

ممکن بود خیلی برای تو ومامانت وقت کم میذاشتم اما میدونستم

کنار باطی وبشته شماها راختین 

با خیال راحت تو شرکت به کارام میرسیدم 

اما ....

اما امروز گل پسرم از اون خونه جابجا شدیم 

اون مهر وعلاقه وعاطفه ای که تو با اون اپیدا کرده بودی میترسم

کمی همه مونو اذیت کنه 

میترسم نتونم براتون وقت بیشتری بزارم 

آخه طاهاجون تو بیشتر وقتتو بااونا میگذروندی 

خیلی مانوس شده بودی 

وقتی ازخواب بیدار میشدی حواست بود بری بالا 

آخه تو توی این خونه به دنیا اومدی 

ازروزی که فهمیدیم که خداتورا به ما داده 

ازروزی که طی نه ماه تو رشد کردی من ومامانت وبقیه تو خونه

شاهد رشد تو  تابه دنیا اومدنت بودیم 

آخه بابایی نمیشه این همه خاطرات رو زیر پا بزاریم 

نمیشه که بی انصاف باشیم 

آخه گل پسرم وقتی میومدم خونه تازه تورو به سختی از خونه

باطی میاوردیم 

نه نگو پسرم ! معلومه که .......

معلومه که اوناهم تورو خیلی دوست دارن آخه برای اوناهم سخته 

ولی چه کنیم پسربابا .خداکنه روزی برسه که تو هم سختت نباشه وراضی باشی 

اما طه جون برات بگم که این هجرت ما حتما توش خیر وصلاحی هست 

حتماخداخودش بهترین را برای بنده هاش میخواد 

خدا خودش بهترازبنده هاش می فهمه که چه میکنه 

امشب اومدم عروسی

امروز عصر ما اسباب کشی داشتیم باهمه ی خستگیمونرفتیم

عروسی پسرخاله ی من ولی پسرم اصلا حوصله ی نشستن

تو عروسی رو ندارم مامانت هم همینطور براش سخت بود

که از اونا جدا بشه 

آیا تابحال دیدین که دوتاهمسایه بخوان از هم جدا بشن اینطور

بااشک جدا بشن 

بابایی دیگه بغضم مجالم نمیده 

یامن زیادی عاطفی هستم ومهربون یا اونا؟

 

ث 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 دی 1391 | 20:18 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

وای پسرم..................

اصلا باورم نمیشه

بالاخره تونستم این موزیلا رو از رو ببرم ووبلاگتو بازکنم

میدونی از روز تولدت نتونستم برات چیزی بنویسم

آخه این مرورگرها هم با من سر ناسازگاری گذاشتن تا امروز ....

برای گل پسرم بگم که از روز تولدت تا الآن شما دوبار حسابی سرما خوردی

بطوریکه تو یک روز بخاطر تب شدیدت دو بار دکتر بردیم وآمپول  وشربت وهمه ی داروهای

خونگی کمی حالتو بهتر کرد

ol

وباز در ماه محرم دوباره این سرماخوردگی لعنتی دست از سرت بر نداشت ودوباره به سراغت اومد

حالا چند تا از عکساتم میزارم ببینم چقدر این مریضی تورو اذیت کرد

البته ناگفته نمونه که این مدت هم دندونات در اومدن

ماشالله صدفات خوشگل وردیفن

واما تو این چندماهه بلاتر شدی آخه پسرا همینن دیگه

هرچی بزرگتر میشن فعالیت بدنی شون بیشتر میشه]

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 دی 1391 | 20:40 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

u

یک لحظه غفلت ما................

i

وشیطنت تو................

k

تعجب ما...................

k

وتحویل خنده ی تو..............

;

وادامه ی کار از طرف تو .............

[

وخیلی خوش گذشتن به تو ....................

 

p

 

وخنده دار شدن تو با اون سبیلای سفیدت......................

o

واومدن من برای گرفتن ماست از تو ...............................

r

y

وگریه تو...............................





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 14 مرداد 1392 | 2:51 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

0

 

چشم‌ها را به روی هم مگذار
که سکون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است

گوش کن؛ در سکوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید

پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینک اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی که حیله بیدار است
چه کسی گفته وقت لالایی است؟!

گوش کن؛ دشمن از تو و خاکت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!

دشمنت مار خوش خط و خالی است
که فقط خون تازه می‌نوشد
هر کجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!

به درستی نگاه کن پسرم
هر کمان‌برکفی که آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای که پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست

چشم وا کن که دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر کفتار
در لباس پلنگ می‌آید

پسرم! ممکن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
که پدر قاتل پسر باشد!

تو ولی شک نکن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای کوچک گنجشک
قدرت بال‌های ققنوس است!

دست‌های تو مکر دشمن را
به جهنم حواله خواهد کرد
نفس آتشین این ققنوس
کرکسان را مچاله خواهد کرد!

آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاک
مرگ باید برادرت باشد!

شک ندارم به این حقیقت که
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
کربلا را دوباره می‌سازی

مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم که چطور
قهرمان جهان خود باشی

پسرم! قهرمان کوچک من!
نقش خود را درست بازی کن
هر کجا دور، دور خاموشی است
با سکوتت حماسه‌سازی کن!

دشمن از دست‌های کوچک تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط کوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!

من برای دلیر کوچک خود
تا قیامت چکامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم…





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 مرداد 1392 | 0:28 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

 

 

مق





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 13 اسفند 1391 | 22:55 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

مم یعنی غذا 

دو دو یعنی گربه 

اد یعنی بده 

ب ب یعنی به به 

اووووووووووووه یعنی داغ 

هه هه هه یعنی غذا داغ بود دهنم سوخت

آه آه آه آه یعنی غذا تند بود 

آدا آدا وقتی بخواهد کسی را صدا بزند 

بابا ! بابا! یعنی همان بابای خودش وهمه کسانی که او می بیند

بابا هستن حتی دختر همسایه را هم بابا با حالت تعجب صدا می زند 

ماما همان مادر خودش است این گل رز تقدیم به مادرم56

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 13 اسفند 1391 | 23:13 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ع





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 13 اسفند 1391 | 23:12 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

م





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 16:56 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی


 خدارا شکر میکنی 

خدایی که خدای من وتو ست 

خدایی که در همین نزدیکاست 

           از دست وزبان که بر آید 

                                                                      کز عهده ی شکرش به در آید

 

ی

 

خ





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 17:00 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

طه جون تو عزیز همه هستی

ل





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 17:02 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ثق





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 17:04 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غ





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 17:06 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ف





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 17:08 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

=





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 17:25 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

u





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:07 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

gاین سرماخوردگی از سر بچم دست بردار نیست

دوروزه که طه جون خیلی بی تابی ومرتب بهانه گیری میکرد

بردیمش دکتر وقتی دکتر توی گلوی طه را نشون باباش میده

باباش حالش گرفته میشه 

بچم تو گلوش پر چرک بوده سفید سفید 

چقدر طفلکی درد میکشیده

 وقتی صدای آهنگی بلند بشه طه میره وسط ومیرقصه 

بچم از بس خوش اخلاق وبی ریاست منتظر نمیشه کسی

براش بفرما بزنه وخودش میره وسط .ولی شب جمعه که

خونه ی عمو حسن دعوت بودیم از هرگوشه ی خونه

که صدای موسیقی بلند میشد بچم  نا نداشت دستی تکون

بده  وقتی دکتر گفت گلوش چرک کرده تازه فهمیدم

بچم چی میکشیده ونمیتونسته به ما بفهمونه وفقط بهانه

میگرفته دوروزه خونه ی مادر شوهرم موندم تا طه بهتر بشه





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 2 آذر 1392 | 8:54 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

این روزها پسر گلمون حسابی مامان و بابا رو مشغول بکارشون کرده ، الهی سالم باشی و هر سختی رو ما تحمل می کنیم پسرم تا تو چیزی یاد بگیری ، هر وقت میام خونه دیگه تو با مامانی نمیری دستشویی و با همون لحن دلنشین " علی جون علی جون " ما رو تا دقیقه آخر بخدمت میگیری و مامانی رو میفرستی مرخصی !!!! واقعا" باید پدر بشی تا بتونی از این حس لذت ببری . طاها جان وقتی با همون زبون شیرینت منو صدا میزنی و میگی علی جون جیش دارم و فقط با من میخوای بری دستشویی ، احساس میکنم از همین الان داری بابا رو چاخانش میکنی !!!! الهی دورت بگردم و تو هم همین جوری ما رو چاخان کنی پسرم . طاها جان پسرم : از خدا خواستم هر زحمتی باشه بجون میخریم برای تو ، اما طاقت ناراحتی و مریض شدن و گریه های تو رو ندارم ، گاهی به مامانت میگم بزار طاها راحت باشه و خودش همه چیز رو یاد بگیره حتی اگه لازم بشه یک کاری رو صد بار انجام بده و ما صد بار بخواهیم تحمل کنیم .





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 15 آذر 1392 | 0:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی
 
تصاویر خنده دار جدید




[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 مهر 1392 | 23:44 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی
تاريخ : سه شنبه 8 اسفند 1391 | 0:32 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

-

6

5





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 اسفند 1391 | 0:40 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

e

کار من چیدن دارو ها بالای هم وکارتو بهم زدن وخندیدن

r





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 اسفند 1391 | 0:48 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

=

یک روز وقتی هوا سرد بود وبالباس کمی به طبقه ی بالا رفته بودی مجبور بودی که لباس

بزرگتر از سایز خودتو بپوشی ببین چه ادا هایی در میاری

می رقصی آواز می خونی ................

u





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 اسفند 1391 | 0:57 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

u

خدایا تو را سپاس که فرزندم حرکت میکند راه میرود عقل وهوش سالم دارد اشکالی نداره بزار شلوغ کنه داره بازی میکنه داره همه چی را تجربه میکنه بچه با بازی رشدمیکنه

اونجوری نیگام نکن پسرم راحت باش من مادر وظیفمه جمع کنم شما راحت باش طه جون نگران نباش

آخه طه جون عادت داری وقتی می خواهی یک کاری انجام بدی که باب میل همه نباشد اول به سراغ آن محدوده رفته وبعد زل میزنی تو چشمای طرف مقابلت وبا کمی لبخند شروع میکنی به شیطنت خاص خودت





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | 23:03 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

امروز برای گل پسرم بگم که از صبح که بیدار شدی کارامونو که کردیم از چهار راه لشکر با مترو رفتیم خونه بشته جون باطی و.....خیلی به همه مون خوش گذشت وشما اقای گل تا تونستی شیطنت کردی وکلی بازی کردی هم تو دلت برای اونا تنگ شده بودوهم اونا. وکلی صفاکردی به قول معروف سر وصورتتو صفا دادی آبپاش گلابپاش کردی اینم عکسای نازت عزیزم .

ضمنا از امروز هم به همه میگی عزیزم.............بانازوادای مخصوص خودت

  

خ

 طه قبل از رفتن به سلمونی....

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 


وحالا بعداز آمدن از سلمونی.....ز

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | 23:32 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ت

 

  که ملائک موقع خوابت بالای سرت به نگهبانی تو می پردازند من کی ام؟

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ک

چشمانت رادوست دارم زیرا از معصومیت خاصی برخوردار است

 

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ه

دوتا چشم داری یکی چشم چپ یکی چشم راست ماشالله به خواست خدا

هردوتا بیناست پسرم تو باید همیشه شکرگزار خداوندی باشی که تورا بینا

آفرید.

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

ل

خدایاتورا سپاس که فرزندم هوای سالمی را که به ما بندگانت عطا فرمودی استنشاق میکند

 

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ه

خدایا صدشکروصدسپاس که لبهای فرزندم سالم و زیباست

 

 

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 

ا

و دستانی که در آینده قلمی بر دست بگیرد وفرد مثمر ثمری بشود

 

 

 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خ

و پاهایی که جز صراط مستقیم گامی برندارد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 

بله من همه این نعماتی که خداوند به ما سالم عطا کرده دوست دارم وبرای داشتن هریک سربرآستان ربوبیت می سایم وتا ابد شکرگزارم





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | 23:33 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غ

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تا میگیم دست به سینه بشین 

-چشم بابایی

وباناز وادای مخصوص خودش اینطوری می نشینه





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | 23:39 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ل

 

سرگذشت توپی که چراغ داخلش روشن میشود ودل همه بچه ها را شادمیکند این چنین بود که فقط یک روز با طه زندگی کرد وبقول خودش بفت (رفت)

و گل پسرم سرش را گذاشت لب دهانش وخیلی راحت کند وخندید 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | 23:45 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ن

تفنگت را بردار دلاورمرد ..................ماشه اش را بچکان............

بگذار دشمنان ایران بدانند که شما مردان رزمنده آینده ی این کشورید 

به همت شما  اجنبی نمیتواند برایران پا بگذارد 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 خرداد 1392 | 11:27 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

ا

 

ومشغول کندن دماغ من....................

 

y





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 17:43 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

/8

 

خ





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 17:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

وقتی  می بینم پیش بند چهل تیکه ای را که خیلی دوستش دارد می بندیم دیگر صدایش در نمی آید وخودش غذایش را بادل وجان میخوردمن نیز لذت میبرم چه برسد به خودش.

نتیجه اینکه کودکان دوست دارند غذایشان را بریزند بپاشند از سر وکله شان بریزند ولی خودشان کیف میکنند اگرچه برای مادرشان زحمت  شستن یک  پیش بند را فراهم میکنند

نتیجه دیگر اینکه :همیشه از دوقاشق استفاده کنید اگرلازم شد بایک قاشق شماغذایش بدهید با یک قاشق دیگر بگذارید لذت خودش راببرد

 

87ا





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 17:22 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

گاهی این شازده ی ما وقتی مثلا لیوانی از دستش بیفتد یا چیزی را روی زمین بریزد خلاصه وقتی خطایی کرده باشد نادم وپشیمان مثل یک مرد میرود کناری می نشیند وفقط زمین را نگاه میکند از این کارش خیلی خوشم میاد 

چون مثل یک مرد قیافه میگیرد ووقتی زیاد به او نگاه میکنیم می خندد وانگار نه انگار کار او بوده ونهایتااینکه اگر در زمان وقوع خطایش کنارش باشیم وبفهمیم پشت سرهم میگوید آه.......آه....واین حاکی از خبردادن خطایش میباشد

پسرا اینطورن دیگه غرور دارن .........

 

ا





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 17:34 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غ

 

آقای باغبان باشی ...خسته نباشی....

0





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 17:44 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غ





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 17:48 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غ

 

اولا  که وارد خانه میشد فورا میگفت اوووووووووووووووووووه  اوووووووووووووووه یعنی مثلا این خطرناکه ومن میترسم........

ولی حالا ترسش ریخته وتبدیل به شجاعت شده وخودش پنکه را روشن میکنه





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 17:56 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ه

 

غ

 

م





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 0:39 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

اول اسفند تولد بابای نازنینم مبارک باشه

بابایی دوستت دارم باشد روزی برسد که بتوانم خودم

روزتولدت را برایت سورپرایز کنم ب

 

چاکرتیم باباعلی





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 0:47 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غف

 

6

پسرعزیزم شب عروسی عموحسن به تو خیلی خوش گذشت توبقدری رقصیدی که خانم دی جی

سروصداش در او مد وبهت اخم کرد که تو بری کناز ولی تو اصلا تحویلش نمی گرفتی وکار خودنو میکردی





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 شهريور 1392 | 0:11 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

f

طه عزیزتر ازجانم 

دوروزی هست که توراندیده ام 

توبه همراه مادر برای کمک به عزیز وبابابزرگ به باغ آنها رفته ای 

ازصبح که سرکارم ولی وقتی کلیدخانه را درقفلش میچرخانم دلم بیخودی بهانه میگیرد

دلتنگت میشم انگار درودیوار خانه خودشان را به سر وروی من میکوبند

ساعات سختی رادرخانه میگذرانم 

میدانم توهم بهانه مرا میگیری 

اگرچه میدانم اینقدرهم خوب نیست وابستگی 

ولی چه کنم طه ی بابا عشق پدریست دیگه 

سخت دلتنگتان هستم آی اهالی خانه ............

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 شهريور 1392 | 0:14 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

39 روز دیگه در چنین ساعاتی چی شد؟





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1391 | 22:04 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

h

پسرم طه جان

طه ی عزیزتر از جانم منو ببخش بابایی

این روزها که که من مشغول امتحانات پایان ترم هستم کمتر تورا می بینم

ببخش بابارو که تو مجبور شدی بخاطر اینکه من در آرامش وسکوت درس بخونم به همراه مامان 

به خونه عزیز جون رفتی

با اینکه خودم خیلی دلم برات تنگ میشه ولی چاره ای نداشتم

انشاالله برات حبران میکنم

آخه وقتی تو بزرگ بشی وببینی که بابایی درس خونده ومفید باشه تو هم افتخار میکنی

 وهم انشاالله تو هم پی درس خواهی رفت

دوستت دارم بابایی           باباعلی





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 0:10 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

k





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 0:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

ه

 

م





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 0:11 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ل





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 0:21 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

م





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 0:29 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ه

کی جرات داره پسرجان!چیزی به تو بگه

خ

بفرما اگور....بقول خودت که انگور را اگور میگی

ح





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 0:35 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ت

برای گل پسر بگم که وقتی کتاب گذاشتیم جلوت وازت درمورد شکلهای هرصفحه میپرسیدیم فقط دوست داشتی بقول خودت به باطی (فاطی)جواب بدی ووقتی من ازت می پرسیدم با فریاد یک اه.....میگفتی ومارابادستان سنگینت نوازش سنگینی میکردی که برای هفت پشتم بس بود که دوباره ازت سوال کنم فقط یادت باشه وقتی بزرگ شدی واینارو خوندی اگه مانبودیم دلت نسوزه..........

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 0:36 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ن





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 0:44 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ن

بازی شادی آب خوردن  وحیس شدن .خیلی بهت مزه کرد.

خ

9

خ

وای .....چه روزی بود اون روز به اندازه ی یک دنیا به تو خوش گذشت





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 0:46 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

غ





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 1:19 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ل





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 21:20 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

ح

 

 

 

 

ن

9

 

 

 

م

 

 

 

 

ا





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 21:23 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

م

ه

ت





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 21:24 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ح





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 21:28 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

م





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 21:34 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

قربون اون اشکای گوله گوله ات بشم

آخه نمیدونی وقتی اشک میریزی برای من یعنی خنچرتیز وقلب مادر ........

م

پس همیشه بخند دلبند مادر که روح وروانم جلا پیدا میکند...........

ت





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 21:37 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

خنننن





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 11:39 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 عید فطر مسلمین جهان مبارک 

پدر عزیزم مادر نازنینم 

سرتعظیم در مقابل شما فرود آورده ام 

این کار را از شما آموخته ام

پدر ،پدر است ومادر نیز 

از احترام خاص خودشان برخوردارند 

پس به احترام آن روزهایی که با خدا صحبت کردید 

شبهایی که برای خدا شب زنده داری کردید 

روزهای گرم تابستان روزه گرفته اید

درمقابل این همه ارادت تان به خدا سر تعظیم فرود می آورم

وبرای شما وبرای خودم نیز دعا میکنم

که خداوند همه ی ما را در صراط مستقیم خودش قرار دهد 

آمین یا رب العالمین

k





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 11:41 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ه





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 2:21 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ث

ق

ل





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 2:24 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ب





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 2:27 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ث





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 2:30 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ق





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 2:33 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ف





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 2:38 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ف





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 2:14 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

g





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 1:39 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

g





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 1:58 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

 

 

 

 

 

 

ئت





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 8 فروردين 1392 | 13:06 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

تولد عید همه مبارک

سال نو بر همه دایی جونا وعمو جونا

وعمه جونا وبابابزرگ ومادر بزرگا

وهمه همه همه همه

 همه و........مبارک

انشاالله سال جدید برای

نی نی وبلاگیها هم سال شادی

وسلامتی باشه .....





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 مرداد 1392 | 0:00 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

j

 

طه عزیزما  عادت کرده بود که اینطوری بنشیند ولی با تشویق واینکه چهارزانو بنشین تا برایت دست بزنیم کم کم دارد این عادت راترک میکند





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 مرداد 1392 | 0:05 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ا

طه عزیزم . وقتی گوشی گیرت می آید نسبت به قایم کردن آن اقدام عاجلی میکنی وبعد خیلی جدی میگویی ایست که یعنی نیست 

 

 

م

وخودت را آنقدر جدی میگیری که واقعا ما فکر میکنیم اجی مجی لاترجی کردی وغیبش کرده ای وما برای اینکه دروغگویی را یاد نگرفته باشی میگوییم اینا...........وخودت نیز میگویی ایناش.....

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 مرداد 1392 | 0:09 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

بل

مثلا قهر کرده ای ؟یا درانتظار نشسته ای برایت خوردنی بیاورند؟

بهرحال منتظر یک نازکش هستی

یا شاید مثل جوونای این دوره زمونه عکس فیس بوکی گرفتی؟

ب





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 مرداد 1392 | 0:15 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ف

نوردیده ام به دنبال کدام نورمیروی که بیشترازخودت چشمانم را روشن کند

ت

تو خودماه منی از چه  تلاش میکنی؟





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 مرداد 1392 | 0:18 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ب

چندماهی بود تلفن خانه را که به زمین زده بود خراب بود وشماره مخاطبین را نشان نمی داد 

 

ل





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 21:12 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

علی شیر مردان خداست 

صدایش کن

 نامش را که به زبان بیاوری قوتی به زانوانت می دهد

بگو پسرم 

 

    یاعلی مدد !

 

زانوانت جان گرفت ؟

 

 

دلت آرام گرفت ؟

دt





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 0:19 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

چه آسان بود پدر !

دستت درد نکند

 چه آسان از من مردی ساختی که بتواند یک ماشین آنهم از نوع

واقعی اش را براند 

چه زود از من مردی بیست ساله ساختی 

مرابردی به شهر آرزوهایت 

به روزهایی که هر پدری دلش میخواهد فرزندش را در آن روزهای

نه چندان دور ببیند 

بابا!دلت آرام شد؟ 

خودت هم هم پای من آمدی به دور دستها 

به روزهای خوبی که من وتو وقتی بزرگتر شدیم 

باهم برویم زمین بازی 

فوتبال  نه؟نپسندیدی ؟

خوب باشد والیبال آنهم نه؟

خوب برویم پیاده روی ؟سخت است ؟

خوب باشه برویم دوچرخه سواری.

قول بده بابا تو آنوقت یک مرد سی وپنج الی چهل  ساله ای

ولی هنوز  جوانی 

ومن کودکی بیش نیستم 

قول بده از من جلو تر نروی هوای مرا دااشته باش

بگذار من به آرزویم برسم 

آنوقت روز نامه ها بنویسند

پسرک کوچکی که از بابای خود در مسابقه ی دوچرخه سواری جلو زد 

بگذار وقتی این قسمت را بخوانم به خودم ببالم که پدرم

 برای پسرش وقت گذاشته 

بااو کودک شده 

بااو هم بازی شده 

بگذار پدرم .

قند توی دلم آب می شود بابا 

                                                               پسرت طه 

ع





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 21:09 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

وقتی همراه پدر به شهربازی پاندا رفتی آنقدر بازی کردی

که خسته شدی 

ونهایتا اینکه با خیال راحت روی زمین که انگار رختخواب

پرقو برایت  پهن کرده ب ودند لالا را انتخاب کردی که

زودتر از پاندا بیرون آمدید 

ومتاسفانه آن شب سرما خوردی وتب کردی وفعلا امروز

که 23 اسفند 91

است شما چهار پنح روزه که آب ریزش بینی داری

ومرتب چوشانده

نوش جان میکنی وکمی هم بهتر شده ای 

 

ل





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 20:37 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

مادر که باشی همیشه دلت دنبال بچه ات هست 

حتی اگر با بابا به بهترین جا برای تفریح برود 

مادر که باشی یک گوشه دلت دنبال پسرت میگردد 

مادر که باشی دلت برای 

پسرت که همیشه پیش توست ووابسته ی توست تنگ میشود 

امروز یک سال ونیم است که من مادرم 

 

ن





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 20:42 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

y

چی؟........................................؟

نمی فهمم؟

چی شده ؟ بابایی باز من اومدم شهربازی بازمنو صدا میکنی؟

نه

اصلا فکرش را هم نکن

من بیام بیرون ؟

نه بابا ابدا به این چیزا فکرنکن که مشکل بتونی منو از اینجا

به این زودیا ببری بیرون !

مگه خودت نگفتی اگه پسر خوبی باشم منو میبری پارک ؟

پس تحملت کم شده باباجون !

میخواستی به من قول ندی................

حالا هم باید حوصله کنی وبشینی منو تماشا کنی

باشه باباجون؟..............

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 21:05 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

e

 

وای خدای من به نظرم این آقاهه به جای هوا تو این توپه

ده کیلو جیوه ریخته

توپ نبودکه..........

یک گلوله آهنی بود

اصلا نمیتونستم بلندش کنم

خداخیرش بده آقاهه رو خودش اومد کمکم

خودش میدونست چه کرده همه رو هوایی کرده

خو........معلوم شد توپه یک کمی به جایی گیر کرده بود

که من نمیتونستم بردارم





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 17:05 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

r

جست وخیزهای تو دل بیقرارم را آرامش میدهد

خدارا شکرمیکنم که پسرم سالم وبانشاط است

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 20:42 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

g

 

وقتی با چشمانت این چنین می نگری

آن وقت است که می فهمم در خیال تازه ای هستی

بله طه جان !

هروقت که بخواهی تصمیمی را عملی کنی

اول روی هرچیزی زوم میکنی وبعد یکباره از جا برمی خیزی

 وشروع میکنی :

یا پرتش میکنی

یا برمیداری وبا آن بازی میکنی

یا جایی که فقط خودت بدانی قایمش میکنی

که ما باید ساعتها دنبالش بگردیم

یا میرود توی سبد اسباب بازی هایت

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 21:01 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


طه جون ......

 

             دوسالگی

 

                             وبت مبارک





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 25 اسفند 1391 | 15:31 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

رادا.................. یعنی کسی را صدا میزند

رادادا.....دادا .یعنی منو ببر بالا

رادا....دودو  یعنی بریم سراغ گربه های توی حیاط

بابا که شامل اسم همه میشود

بابا مه مه ..........یعنی غذا میخوام

بابا به به ..یعنی آب میخوام

بابا اده .یعنی بده

وقتی هم با کاری مخالف باشه با انگشت اشاره چندبار تکان میده

 ونه را به ما می فهماند

جلوی کامپیوتر می ایستد ومیگه بابا ......ودستش را تکان میدهدب

ه نشانه ی اینکه آهنگ برای رقصیدن میخواهد

3

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:09 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

این کار طه ثابت میکند پسرها دلسوز مادرند

یل





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:12 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

بف





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:13 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ذ





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:22 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

قبلا گفته ام که طه برای انجام هرکاری اول به ما نگاه میکند 

د/م خودش وارد عمل میشه 

وسوم کسی جلودارش نیست 

ایشان علاقه ی وافری به قسمت آب رو وسط آشپزخانه دارد

البته عکسهارا از پایین به بالا ملاحظه کنید

 

ببی





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:28 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ل





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:24 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

س





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:26 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

د





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:34 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 دیدین مستر بین همیشه یک خرس پارچه ای همراهشه


حالا طه هم هروقت ببینینش همی برس مو همراهشه 

بب





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:38 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

ابرو به من کج نکن کج کلاخان یارمه

ز





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:42 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

دوروز خانه نبودیم ببین مورچه ها چه کردند


طه هم از خجالتشون در اومد وآشیونه شونو به هم ریخت

ا





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 0:49 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

وقتی خنده هست .....................

 

گریه برای چه؟.............................ر

ا





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 16:48 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

طه عزیزم ،نورچشمانم

من وتو دو  دوست ودو یاور هم هستیم از صبح تا وقتی که بابایی بیاد خونه من خونه رو تمیز ومرتب میکنم وتونیز در شلوغی خانه نمره بیست را دریافت میکنی واین برای من مادر که می بینم فرزندم در خانه تکانی هرروزه به من کمک میکنه خیلی شادی آوره وکیف میکنم وباعشق جمع وجور میکنم فقط روزهایی که بخوام ماشین لباسشویی روشن کنم دیگه شما مجالی به من نمیدی واین از خصوصیت همه ی پسرهاست که از دخترا شیطون ترن 

برای پسرگلم بگم که روزی که منوبابایی باهم ازدواج کردیم چون شکرخدا هم کفو هم بودیم همه چی را به اسانی پیش بردیم والحمدالله زندگی خوبی داریم وبرای همه ی نعمتهای خدا وداشتن تو وبابایی خداراشاکرم 

خدایا خودت میدانی که هردوی ما همه چی را باهم در کف اخلاص گذاشته تا زندگی بی دغدغه ای را پیش ببریم 

خدایا تورا سپاس که همسر م روزی حلال وبی کم وکاستی را باخود به خانه می آورد چون از اول زندگیمان برپایه ی اساس دین بوده وچیزی در زندگی برای هم کم نگذاشتیم 

بله پسرم اینها درسهای زندگیست که تو باید یاد بگیری 

وقتی بابا به خانه می آید وتو با صداکردن بابایی بابایی وخنده وسروصدای تو در باز میشود خدارا صدبار شکرگزارم واین همان زندگی ساده وآرامیست که آرزویش را داشتم 

وقتی بابا با دست پر به خانه می آید حتی اگر فقط یک نان سنگک بیاورد تو میدانی یعنی چه ؟یعنی خدایا ترا برای این همه نعمتی که ولی نعمت من وطه باخود آورده وازهمه مهمتر باتنی سالم کار میکند ودرس میخواند چقدر جای شکرگزاری تورا دارد 

طه جان بابا خیلی زحمت میکشد وهیچوقت خستگی کار وبیرون را به خانه نمی آورد حتی اگر بابا از درسی نمره ی کمی گرفته باشد ویا احیانا از درسی افتاده باشد به روی خودش نمی آورد در را به دیوارنمیکوبد واین برای من وتو که از صبح انتظارش را کشیده ایم کافی نیست ؟

بله طه من این است معنی زندگی واقعی 

خدایاتوراشکرکه ماننددیگران دغدغه ی جمع آوری پول وهزینه های سنگین والکی خرج کردن را نداریم که اذیت مان کند

ازهمه مهمتر وجودتو پسرگلم که مزیدبرعلت زندگی شیرین مان شده است نیز جای بسی شکرگزاری دارد

 خدایا به آنچه به ما عطانمودی شکر وبه آنچه نداده ای راضی هستیم به رضای تو

ی

 پارک ملت مشهد اردیبهشت 92





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 0:54 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

بببین با چشم پسرم چه کرده ای =





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 16:40 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

طه های دلبندم سلام پسرم

منوببخش بابایی که این روزها کمترتورا می بینم کمتر باتو بازی میکنم وتو برای اینکه بابا به درسهاش برسه میری خونه ی بابابزرگ .

ببخش که اگر درحق تو ومامان کوتاهی میشود باشه امتحانام که تموم بشه از روی فرصت میریم باغ باباحسین وبیشتر وقتمو در اختیارشماها میزارم 

ازتو ومامانت که برایم وقت میگذارید وحوصله به خرج میدهید وگاها از خونه میرین بیرون که من بیشتربه درسهام برسم ممنونم 

آخه پسرم این همکاری تو ومامانت باعث شد که من بعدازگرفتن اولین لیسانم دوباره جهت خواندن مهندسی برق ادامه بدم 

باریکلا پسرم .دست مریزاد مامان طه 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 خرداد 1392 | 2:49 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 27 تير 1392 | 11:12 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام پسرم طاها جان, وقتی میام سر کار و مشغول کار میشم دلم میخواد زودی برگردم خونه و بعد از اینکه افطاری کردیم مثل هر شب بری اسباب بازیهات رو بیاری و تا دیر وقت با هم بازی کنیم عزیزم با اینکه خیلی خسته هستم , طاها قول بده وقتی بزرگ شدی و من و مامانت پیر شدیم تو هم کمی واسه ما وقت بزاری و یه جورایی سرمون رو گرم و مشغول کنی پسرم .طاها تا وقتی خودت پدر نشی نمی فهمی من چی میگم و لی امیدوارم وقتی هم شدی هر کاری از دستت برمیاد برای پدر و مادرت انجام بدی , تمام دنیای یک پدر و مادر فقط فرزند اونهاست. همه خستگی من وقتی میره که میام خونه و تو با همون قدت همه تلاشت رو میکنی تا در رو واسم باز کنی و با دیدن من کلی ذوق میکنی و جون میدونی میخورمت سریع فرار میکنی . طاها جان , یکی از قشنگترین کارهای که میکنی با اینکه بعضی وقتها خیلی خسته ام و سخت هم هست اینه که بهونه پیاده روی تو کوچه و خیابون رو میکنی و ساعت نیمه شب دو نفری توی کوچمون قدم میزنیم.





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 اسفند 1391 | 21:15 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

u

وقتی که کتباب در دست میگیری........

 وقتی با دست خودت غذا میخوری...

o

وقتی که دوست داری روی کولم باشی وراه بروم

o

وقتی با دستت چیزی را در هوا می چرخانی

]

v

 وقتی با دیدن لواشک دهانت آب می افتد ومی خوری

j

وقتی که قدت به طبقه ی پنجم دراور میرسد





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 اسفند 1391 | 21:29 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

 

f

وقتی متفکرانه برنامه ی کودک می بینی

n

وقتی گل از گلت می شکفد





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 خرداد 1392 | 2:46 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.orgگروه  اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 دی 1391 | 22:09 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

e

یکی بود یکی نبود

نه همون یکی بود

 همون یکی بود که بعد شدند دوتا .

 اون دوتا زوج رو میگم که کم کم

بامن شدند  سه تا.......

بابای نازنینم بابای خوب خودم .

مادرم ،اون زن خوب و مهربون

بابا ی عزیزم ،مادر نازنینم :

یادتون هست اون روزایی که من هنوز نبودم

اون روزی که داشتین نهال عشقتونو تازه میکاشتین

اون روزایی که همه تون سرگرم ساختن آشیانه زندگی تون بودین

میدونین چه روزی رو میگم

بله اون روز که باهم شدین یک خانواده

اون روزی که شدین همسر هم

اونروز که شدین عروس ودوماد.....

بله بابایی اون روز سرد زمستون

همه جا برف بود وسرما

اما کی برف وسرما رو درک میکرد

اون زمستون سال ٨٤ رو یادته بابایی

شما چی مامانم اون روزای یخ ویخبندون

خرید عروس .خرید دوماد...

 حلقه وشیرینی ولباس عروس.......ماشین گل زده ...

خوشحالی همه وهمه

 ووووووووووییییییییییییی مامانی..........

وای........بابایی کاش منم بودم ..............

اگه بودم ....چه خوب میشد نه ؟

اما شما باهم شدین یک زوج خوب ودوست داشتنی

وسالها بعد ..............

وامروز اون سالهای بعده که گفتم

منم اومدم وزندگی شیرین تر شد وحالا ما یک خانواده

سه نفری هستیم

امروز سالگرد ازدواج شما وباباییه

مبارک همه مون باشه

مامانی بابایی مبارکتون باشه

از1384/10/26تا1391/10/26

خاطره ها دارد

باشه وقتی بزرگتر شدم یک شب یلدا بشینین برام از همه روزای خوبی که باهم داشتین

از روزایی که من هنوز نبودم

از اون روزی که با ترتیب دادن یک مهمونی خبر مهم وجود

منو به همه دادین

 

و.........کلی خاطرات دیگه رو برام بگین

به امید اون روز خوب

بابایی مامانی دستتونو میبوسم وبا شاخه گلی این روز خوب رو تبریک میگم....





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391 | 1:14 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

i

وقتی میخواهی کاری را که مورد نظرخودت باشد انجام دهی اول یک نگاه وبعد شروع میکنی انگار بانگاهت اجازه میخواهی

u

رفتن به طرف تلفن وبرداشتن گوشی برای چندبار متوالی

i

وقتی تلفن ازت گرفته شود رو به میز می آوری ببین اینطوری............

4

وقتی از قله ی رفیع میز بالا رفتی..خودت هم باورت نمیشود ..........خداراشکر میکنی..

2

وبعدمی نشینی وفکر میکنی که این من بودم که از این ارتفاع بالا امدم؟

4

وتازه آوازه خوانی هم میکنی...........

09

وشروع میکنی به دست زدن به نشانه اینکه خیلی خرسند شدی که اجازه داشتی روی میز بنشینی وبعد رفتن تو به خانه تان اثر انگشتان دست وپای تو بر روی میز شیشه ای دیدن دارد

لطفا برای خرید شیشه پاک کن همراهی کنید چقدر بخریم وسع مان نمیرسد.......





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391 | 1:16 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

h

9

]

o





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391 | 0:49 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

h

برپشت مادرم دمی را احساس آرامش بیشتری خواهم کرد

باشد روزی بیاید که بتوانم ذره ای این آرامش را برایت جبران کنم مادرم





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1391 | 21:53 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

t

وقتی از توی پارکینگ صدای ماشین میشنوی

 

s

فوری خودت را به جلوی در میرسانی

y

وبه قول خودمان  دکی  میکنی

uy

.پس از آن محکم واستوار مثل یک مرد پای حرفت می ایستی که هرجور شده نرده ها

به کنار بروند وتو بتوانی از پله ها بالا بروی

6

ودر آخر وقتی که به حرفت گوش نکنیم خودت برای کنار زدن نرده اقدام میکنی ویا با

گریه وصداکردن ددددددددددددد همه را از اینکه تمایل داری به طبقه ی بالا بروی باخبر میکنی





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 تير 1392 | 13:03 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

یکی بود یکی نبود زیر این آسمون آبی پسرم ،شما  یک بابابزرگ مومن ومهربون داری که تو ولایت خودشون از احترام خاصی برخوردارن 

روزجمعه 31 خرداد همه مون توی خونه باغ باباحسین دعوت بودیم 

باباحسین این مرد خدا با کمک عموها  خونه باغ رو که دقیقا روی یک تپه ی بلند بالاست درستش کردن وتابستون که میشه دیگه همه مون میریم اون بالا وبهت بگم که راهش کمی هم سخته ولی به عشق بودن دور هم اون راه برامون آسون میشه وشما پسرم یاد بگیر که بعد از این که دیگه از بغلمون بیای پایین .خودت باید این راه را بری مواظب باش 

حالا به روایت تصویر اون خاطرات رو برات زنده نگه میدارم

چ

 

 این نمای خونه باغ باباحسینه 

ف

 

 توی تاکستان باباحسین

 

ه

0

 

 بهانه گیری توپسرم که میخواستی دائما بغل بابایی باشی

 ع

 در حال چیدن برگ مو برای دلمه

 ت

 کنار مرغ وخروس ها 

 5

مامان (لباس آبی).نفرپشت به دوربین زن عموحسن ونفر وسط زن عمو محمد ونفر ایستاده خاله جون ومهدی پسر عمه فاطمه جون.در حال شستن ظرفها کنار چشمه واستخروشکار لحظه ها از طرف من  

ن

 واین قسمتی که همه عاشق بوی نون ودود وچای دودی تو کتری های مخصوص عزیزجون

ا

 وهندوانه ای که تو آب چشمه سرد میشود.......

 

 

 وظرفهایی که به سبک قدیم خشک میشوند

ع

غ

وگنجشکی که عمو محمد برای تو گرفته اند 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 14 بهمن 1391 | 15:57 | نویسنده : مامان اعظم-باباعلی

سلام به پسر یک ساله ام

عزیز دل مادر!٩ماه مهمان وجودم بودی به تو وحرکاتت خو گرفته بودم که

 

مهمان خانه مان شدی

 

یک لحظه از تو جدا نشدم این حس مادریم بود که هیچوقت از تو چشم

 

برنداشتم

 

میدانی پسرم امروز به دور دستها نگاه میکنم به روزهایی که دوران

 

 تحصیلت تمام شده وبرای خودت کسی

 

شده ای

 

به روزهایی که ازکودکی جدا شده ای نوجوانی را هم پشت سرگذاشته ای

 

به روزهای مرد ومردانگی رسیده ای

 

به روزهایی که باید برای خودت وزندگیت تصمیم بگیری

 

میدانی چقدر با بال خیال پرواز کردم؟

 

اما دراین روزهای زندگی تو من وبابا چقدر رنجها کشیدیم تا تو به

 

بزرگسالی رسیدی این را وقتی پدر شدی می فهمی

 

( همانطور که باباغلی بارها به زبان آوزده .که حالا می فهمم

 

که پدرم  ومادرم چقدر زحمت کشیده اند تا ما بزرگ شده ایم )

 

رنجهایی که چون با عشق تو بود برایم شیرین بود

 

برای باباهم شیرینتر چون عسل.

 

اما دلم روزی را میخواهد که من وبابا مهمان تو شویم

 

خانه ای داشته باشی از جنس بلور

 

درودیوارش همه بوی خدا بدهد

 

زندگیت سرشاز از ایمان ومعنویت

 

دلم بهانه ی ان خانه را میگیرد که تو مرد آن خانه باشی

 

من وبابا بیاییم ودر بزنیم

 

و تو :کیه

 

و من :بازکن پسرم من وباباییم

 

وتو بگویی بفرمایین

 

قند توی دلمان آب شود(فکر نکنی عصایی در دستمان ویا

کمرمان خم شده است)

 

همه جا خوب وتمیز .آب وجارو شده

 

بوی خوش یاس واقاقی در خانه ات پیچیده

 

من:کدبانوی این خانه کیست ؟

 

وتو سرافرازانه با آن عروس زیبای  من که همیشه لباسش بوی نرگس

 

بدهدرا بالبی که پرازلبخند است به پیشوازمان می آیید

 

اه .....خدایا دلمان شاد باشد وبخندیم همه

 

وقتی کودکت جست وخیز کند من وبابا دلمان از شادی میلرزد

 

وای خدایم چقدر زود گذشت

 

من وبابا مهمان توبودیم  ودمی هم خوش وشادان!

 

زنگ در به صدا آمد ومن از پرواز خیال برگشتم 

    

                                                                    مامان اعظظم





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد